محمد على مجاهدى

416

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

جامى به كام تفتهء طفلان از آن نريخت * كاو غير اشك در نظر آبى روان نداشت در دشت فتنه خيز ، كز آن سروران تنى * جز زير تيغ و سايهء خنجر امان نداشت ؛ اين صيد هم كه ماند نه از باب رحم بود * ديگر سپهر ، تير جفا در كمان نداشت يا كور شد جهان ، كه نشانى ازو نديد * يا كاست او چنان ، كه ز هستى نشان نداشت . . . از بهر دوستان وطن ، غير داغ و درد * مىرفت سوى يثرب و ، هيچ ارمغان نداشت تا شام هم ، ز كوفه در آن آفتاب گرم * بر فرق جز سر شهدا ، سايبان نداشت از يك شرار آه ، چرا چرخ را نسوخت ؟ * در سينه ، آتش غم خود گر نهان نداشت . . . چون مرغ سربريده و ، چون صيد خورده تير * جان از حيات : سرد و ، دل از زندگيش : سير « 1 » 58 در شرح اين ستم كه نگفتم يك از هزار * چون نامه : روسياهم و چون خامه : شرمسار آن داستان كجا و ، كجا اين بيان سست ؟ * از گفت خويش آمدم اينك به اعتذار اين امر ناصواب كه شد وضع در زمين * تغيير يافت تا ابد اوضاع روزگار هر صبح و شام گه ز فلق ، گاه از شفق * گردون به بر لباس غضب پوشد آشكار روح القدس ، هر آينه با صد هزار چشم * تا حشر گريد از غم اين كشته ، زار زار در سوگ اين ستم زده ، فرزند مام دهر * هر شام گيسوان كند از مويه تار تار دهقان ، به فرق سنبل و ريحان بهار و دى * خاك سياه ريزد ازين غصه بار بار . . . كاش ، آبيار ابر به دامان دشت و كوه * سيلاب خون روانكند از چشم جويبار . . . هر شب به فرق اهل عزا تا سحر ، سپهر * انجم به جاى دامن گوهر كند نثار يك نم ، به چشم دجله و شط آب شرم نيست * خشكيدى ادنه ز آتش خجلت سراب‌وار آمد خزان ، بهار جوانان هاشمى * يا رب دگر مباد خزان را ز پى بهار ! آويزدت به دامن دل خارهاى غم * روزى اگر به خاك شهيدان كنى گذار بر حصير ذلت و ، جن بر سرير جاه * از كين مهر شكوه كنم يا ستيز ماه ؟ « 2 »

--> ( 1 ) . همان ، ص 293 . ( 2 ) . همان ، ص 314 .