محمد على مجاهدى
402
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
8 تيرى كه بر دل شه گلگون قبا رسيد * اندر نجف ، به مرقد شير خدا رسيد چون در نجف ز سينهء شير خدا گذشت * اندر مدينه ، بر جگر مصطفى رسيد ز آن پس كه پردهء جگر مصطفى دريد * داند خدا كه چون شد از آن پس ؟ كجا رسيد ؟ هر ناوك بلا كه فلك در كمان نهاد * پر بست و بر هدف ، همه در كربلا رسيد يكباره از فلاخن آن دشت كينه ، خاست * آن سنگهاى طعنه كه بر انبيا رسيد با خيل عاشقان چو در آن دشت ، پا نهاد * قربانى خليل ، به كوه منا رسيد آراست گلشنى ز جوانان گلعذار * آبش نداده ، بادِ خزان از قفا رسيد از تشنگى ز پا چو درآمد ، به سر دويد * چون بر وفاى عهد الستش ندا رسيد از پشت زين قدم چو به روى زمين نهاد * افتاد و ، سر به سجدهء جانآفرين نهاد 9 گفت : اى حبيب دادگر ! اى كردگار من ! * امروز بود در همه عمر انتظار من اين خنجر كشيده و ، اين خنجر حسين * سر كاو نه بهر توست ، نيايد به كار من گو تارهاى طرهء اكبر به باد رو ! * تا ياد توست مونس شبهاى تار من گو بر سر عروس شهادت ، نثار شو * درى كه بود پرورشش در كنار من خضر ار ز جوى شير چشيد آب زندگى * خون است آب زندگى جويبار من ! عيسى اگر ز دار بلا زنده برد جان * اين نقد جان به دست : سر نيزهدار من ! در گلشن جنان به خليل اى صبا ! بگو : * بگذر به كربلا و ببين لالهزار من در خاك و خون به جاى ذبيح مناى خويش * بين نوجوان سرو قد گلعذار من پس دختر عقيلهء ناموس كردگار * نالان ز خيمه تاخت به ميدان كارزار 10 كاى رايت هدى ! تو چرا سرنگون شدى ؟ * در موج خون چگونه فتادى و ، چون شدى ؟ اى دست حق ! كه علت ايجاد عالمى * علت چه شد كه در كف دو نان ، زبون شدى ؟