محمد على مجاهدى
403
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
امروز در ممالك جان ، دست دست توست * اللّه چگونه دستخوش خصم دون شدى ؟ كاش آن زمان كه خصم به روى تو بست آب * اين خاكدان غم ، همه درياى خون شدى اى چرخ كجمدار ! كمانت شكسته باد ! * زين تيرها كه بر تن او رهنمون شدى آن سينهاى كه پردهء اسرار غيب بود * اى تير ! چون تو محرم راز درون شدى ؟ گشتى به كام دشمن و ، كشتى به خيره دوست ! * اى گردش فلك ! تو چرا واژگون شدى ؟ اى خور ! چو شد به نيزه سر شاه مشرقين * شرمت نشد كه باز ز مشرق برون شدى ؟ ! اى چرخ سفله ! داد ازين دور واژگون * عرش خداى ذو المنن و پاى شمر دون ؟ ! 11 چون شاه تشنه ، ظلمت ناسوت كرد طى * بر آب زندگانى جاويد برد پى در راه حق ، فنا به بقا كرد اختيار * تا گشت وجه باقى حق ، بعد كل شيى زد پا ، به هرچه جز وى و سر داد و شد روان * تا كوى دوست ، بر اثر كشتگان حى چون گشت جلوهگر سر او بر سنان * شد پر نواى زمزمهء طور ناى و نى شور از عراق گشت بلند آن چنان ، كه برد * كافردلان زياد ، تمناى ملك رى پاشيد آن قلادهء درهاى شاهوار * از هم ، چو برگهاى خزان از سموم « 1 » دى گفتى رها نمود ز كف ، دختران نعش « 2 » * از انقلاب دور فلك ، دامن جدى « 3 » آن يك نهاد رو سوى ميدان كه : يا ابا ! * و آن يك كشيد در حرم افغان كه : يا اخى رفتى و ، يافت بىتو به ما روزگار دست * اى دست داد حق ! ز گريبان بر آر دست 12 آه از دمى كه از ستم چرخ كجمدار * آتش گرفت خيمه و ، بر باد شد ديار بانگ رحيل ، غلغله در كاروان فكند * شد بانوان پردهء عصمت ، شترسوار
--> ( 1 ) . باد گرم و زهرآگين . ( 2 ) . نام هفت ستاره موسوم به بنات النعش . ( 3 ) . نام ستاره است در جهت قطب شمال .