محمد على مجاهدى

399

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

سيارگان دشت بلا ، بسته بار شام * در خواب رفته ، قافله سالار كربلا شد يوسف عزيز به زندان غم اسير * درهم شكست رونق بازار كربلا بس گل كه برد بهر خسى تحفه ، سوى شام * گلچين روزگار ، ز گلزار كربلا فرياد از آن زمان كه سپاه عدو چو سيل * آورد و به خيمهء سالار كربلا مهلت گرفت آن شب از آن قوم بىحجاب * پس شد به برج سعد ، درخشنده آفتاب 3 گفت : اى گروه هر كه ندارد هواى ما * سر گيرد و ، برون رود از كربلاى ما ناداده تن به خوارى و ، ناكرده ترك سر * نتوان نهاد پاى به خلوتسراى ما تا دست و رو نشست به خون ، مىنيافت كس * راه طواف بر حرم كبرياى ما اين عرصه نيست جلوه‌گه روبه و گراز * شيرافكن است باديهء ابتلاى ما همراز بزم ما ، نبود طالبان جاه * بيگانه بايد از دو جهان آشناى ما برگردد آن‌كه با هوس كشور آمده * سر ناورد به افسر شاهى ، گداى ما ما را هواى سلطنت ملك ديگرست * كاين عرصه نيست درخور فرّ هماى ما يزدان ذو الجلال به خلوتسراى قدس * آراسته‌ست بزم ضيافت براى ما برگشت هر كه طاقت تير و سنان نداشت * چون شاه تشنه ، كار به شمر و سنان « 1 » نداشت 4 چون زد سر از سرادق « 2 » جلباب « 3 » نيلگون . * صبح قيامتى ، نتوان گفتنش كه : چون ؟ صبحى ، ولى چو شام ستمديدگان سياه * روزى ، ولى چو روز دل افسردگان زبون ترك فلك ز جيش شب از بس بريد سر * لبريز شد ز خون شفق ، طشت آبگون گفتى ز هم گسيخته ، آشوب رستخيز * شيرازهء صحيفهء اوراق كاف و نون

--> ( 1 ) . سنان بن انس از قتلهء كربلا . ( 2 ) . سراپرده ، خيمه . ( 3 ) . جامهء گشاد ، پيراهن فراخ .