محمد على مجاهدى
393
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
چون شاه دين به عزم شهادت سوار شد * چشم ملك به عرش برين اشكبار شد خورشيد همچو طشت پر از خون طلوع كرد * هول قيامت از همه سو آشكار شد ابر بلا برآمد و ، بر خاك خون گريست * باد فنا وزيد و ، هوا پرغبار شد حورا چو گل به خلدبرين ، جامه بردريد * رضوان ، دلش چو لاله ز غم داغدار شد از دود آه پردگيان ، چرخ شد سياه * وز خون ، زمين ماريه چون لالهزار شد گويا ز پرده ، دختر زهرا برون دويد * زهرا به خلد ، از غم دل بيقرار شد اسبى كه بود سبط پيمبر بر او سوار * ناگاه سوى خيمه روان ، بىسوار شد آمد به سوى خيمه چو با زين واژگون * از ديده سپهر ز اندُه چكيد خون چون شاه دين به خاك درآمد ز پشت زين * بنهاد روى خويش به شكرانه بر زمين ابرى نديد بر سر آن دشت ، غير تيغ ! * قصدى نيافت در دل آن قوم ، غير كين هر جا فكنده ديد ، گلى ياسمين عذار * هر سو فتاده يافت ، مهى مشترى جبين بر صبر او ، ز جمله كرّوبيان قدس * برخاست در صوامع افلاك ، آفرين خاكى كه غرقه گشت به خون گلوى او * بردند بهر غاليه موى حور عين از داس كوفيان جفاپيشه ، شد تهى * باغ نبى ز لاله و شمشاد و ياسمين بگريست وحش و طير بر آن جم ، كزو ربود * ديو پليد شوم ، هم انگشت و هم نگين گفتى رسيده وقت كه عالم شود خراب * وز باد قهر ، كشته شود شمع آفتاب چون اهل كوفه دامن كين بر ميان زدند * دامن بر آتش غم خلق جهان ، زدند چون هاله ، گرد ماه به يكباره اهل بيت * صف حلقهوار گرد امام زمان زدند از كوفيان چو آب طلب كرد ، در جواب * تير سه شعبهاش ز جفا بر دهان زدند كردند حلق كودك او را ، نشان تير * تير جفا چگونه ببين بر نشان زدند ! خستند بوسهگاه نبى را به تيغ تيز * وز كين ، سر مبارك او بر سنان زدند در خيمهاش به كينه زدند آتشى چنان * كز او شرر به خرمن هفت آسمان زدند