محمد على مجاهدى
394
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
آواز الفراق برآمد ز كشتگان * چون بانگ الرحيل بر آن كاروان زدند بود از نفاق ، چون كه سرشت و نهادشان * گفتى كه نيست نام پيمبر به يادشان ! بگذشت سوى معركه چون خواهر حسين * در بر كشيد غرقه به خون پيكر حسين زد نعرهاى ، كزو جگر آسمان شكافت * از مهر لب نهاد بر حنجر حسين پس گفت : اى گروه ! چه گوييد در جواب * خواهد چو داد ما ز شما داور حسين ؟ ! جنبان شود زمين قيامت ز اضطراب * گيرد چو ساق عرش علا ، مادر حسين گريان شود ز جن و ملك چون به روز حشر * گيرد به گريه دامن جد ، دختر حسين عهد نبى ، مودت قربى مگر نبود ؟ * گرديد پس جدا ز چه از تن سر حسين ؟ داغى بنا شد اين كه رود سوز او برون * تا روز حشر ، از جگر خواهر حسين بگذشت آن چه بر دل زينب ز درد و غم * بگذشتى ار به كوه ، فرو ريختى ز هم در دشت كين ، سكينه چو بر شاه دين گريست * برخاست شورشى كه زمان و زمين گريست گريان شدند يكسره كروبيان قدس * كرسى به لرزه آمد و ، عرش برين گريست ابليس شد ز كرده پشيمان و شرمناك * جبريل ناله كرد و ، رسول امين گريست بر آسمان ، فرشته ز غم جامه چاك كرد * وز سوز دل به خلد برين حور عين گريست اسبان به زير زين و ، ستوران به زير بار * از درد هر كه بود در آن دشت كين ، گريست از تاب خشم ، آتش دوزخ زبانه زد * بر خود ، جهان ز بيم جهانآفرين گريست شد لالهرنگ ، روى زمين چون گه وداع * از سوز دل بر آن تن چون ياسمين گريست پس گفت : اى پدر ! ز چه در خاك خفتهاى ؟ * بىسر به خاك ، با تن صد چاك خفتهاى ؟ آن تن كه بود دامن زهراش ، جايى خواب * عريان فتاده بود سه روز اندر آفتاب ز آن لعل لب ، كه آب حيات رسول بود * كردند كوفيان جفاپيشه ، منع آب چون آب ، بهر كودك بىشير خويش خواست * از كينه جز به تير ندادش كسى جواب روزى كه خلق ، جمله برآرند سر ز خاك * بر دستها گرفته ز اعمال خود ، كتاب