محمد على مجاهدى

376

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

در حماسهء جانبازى حضرت على اكبر ( ع ) خواهد اگر به جلوه آن روى منور آورد * آينهء جمال خورشيد ، مكدّر آورد جز رخ و زلف و قامت معتدلش درين جهان * كس نشنيده سرو را سنبل و گل ، برآورد برگذرد به هر زمين با قد و قامتى چنين * تا به قيامت از زمين ، سرو و صنوبر آورد گيسوى چون كمندش افكنده ز دوش تا كمر * تا به كمند و بند خورشيد به چنبر آورد وه چه على اكبرى ! آن‌كه چو مهر خاورى * برگذرد ز چرخ ، اگر هى به تكاور آورد برگذرد ز چرخ و از سمّ سمند تيزتك * شكل هلال و اختر و ماه مصور آورد درگه رزم ، رمحش از رامح چرخ بگذرد * نيزهء او شكست بر گنبد اخضر آورد الحذر ! الحذر ! به گردون رسد از نبرد او * بانگ امان و الامان ، گوش جهان كر آورد العجل ! العجل ! ز تيغش به قتال دشمنان * قابض روح را در آن مرحله مضطر آورد . . . در صف كارزار با شوكت و سطوت نبى * بر همه ظاهر و عيان صولت حيدر آورد شور شهادتش به سر بود و گرنه كى توان * تيغ به تاركش فرو منقذ كافر آورد ؟ بهر طراز نيزه مىخواست كه بر سر سنان * كاكل غرقه خون و ، آن جعد معنبر آورد خواهد اگر رقم كند قصهء تشنه كامىاش * كلك ( وفائى ) از غمش شعلهء آذر آورد « 1 » تركيب‌بند عاشورايى 1 در كربلا چو محشر كبرى شد آشكار * گشتند دوزخى و بهشتى به هم دچار بودند خيل دوزخى آن روز شادكام * اما بهشتيان ، همه لب‌تشنه و فكار اهل بهشت را جگر از قحط آب ، آب * در كام اهل دوزخ و نار ، آب خوشگوار آن ساقيان كوثر و آن شافعان حشر * گشتند تشنه ، طعمهء شمشير آبدار آتش به خيمه‌گاه زدند ، اين روا نبود * كز دوزخى به كاخ بهشتى فتد شرار . . . زينب چو ديد پيكر صد پارهء حسين * غلتان به خاك ماريه با قلب داغدار . . . از سوز دل به آن تن بىسر خطاب كرد * نوعى ، كه زد به خرمن هفت آسمان شرار

--> ( 1 ) . همان ، ص 78 و 79 .