محمد على مجاهدى

377

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

گفتا : تويى برادر زينب ، تويى حسين ؟ ! * آيا تويى كه از تو مرا بود اعتبار ؟ . . . پس روى خويش سوى نجف كرد و ، باز گفت * كاى باب تاجدار من ! اى شير كردگار ! آخر مگر نه ما همه ، ذريهء توايم * در چنگ خصم همچو اسيران زنگبار ؟ آخر مگر نه اين تن بىسر حسين توست ؟ * كافتاده پاره پاره درين دشت فتنه‌بار يك دم بزن به قايمهء ذو الفقار دست * بركش پى تلافى ، ازين قوم دون دمار در نظم و نثر مرثيه‌ات گر مدد كنند * مزدت همين بس است ( وفائى ) ! به روزگار « 1 » 2 ميزان حسن و عشق چو با هم قرين فتاد * سهم بلاى او به امام مبين فتاد عشقش عنان كشيد ز يثرب به كربلا * كوشيد تا كه كار به عين اليقين فتاد در دشت عشق تاخت سمند آن قدر كه كار * از عشق درگذشت و ، به عشق‌آفرين فتاد از تاب تشنه‌كامى اطفال شد چنان * كز تاب ، پيچ و تاب به حبل المتين فتاد او را چو سنگ كين ز جفا بر جبين زدند * از بهر سجده ، شكركنان بر زمين فتاد ساكن شد آسمان و ، زمين گشت بىسكون * از زين چو بر زمين شه دنيا و دين فتاد . . . از كينه گشت سر به سر نيزه‌اش بلند * عريان به خاك آن بدن نازنين فتاد خاتم برفت از كفش آن سان كه جبرييل * برزد فغان : ز دست سليمان ، نگين فتاد . . . يك سر ، حريم او چو اسيران زنگبار * هريك چو آفتاب به جمّازه‌اى سوار « 2 » 5 بر زخمهاى پيكرت ار اشك مرهم است * پس گريه تا به حشر بر آن زخمها ، كم است ز آن ناوكى كه بر دلت آمد ز شست كين * خون دل از دو ديده روانم دمادم است ز آن تيغ كين به فرق تو ، تا حشر خاك غم * بر فرق ما همين نه ، كه بر فرق عالم است از پيچ و تاب تشنگىات بر لب فرات * چشم جهانيان همه چون دجله و يم است

--> ( 1 ) . اين بند ، فاقد بيت رابط است . ر ك : همان ، ص 129 و 130 . ( 2 ) . همان ، ص 130 .