محمد على مجاهدى
342
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
از هر كه داشتم به جهان چشم ياورى * بستم كمر به كين « 1 » وز مهرم كمر گشود بگريست آن قدر كه جانش توان نماند * ناچار سوى لشكر اعدا كُمَيت « 2 » راند 8 چون در برش چو چشم زره ، سينه تنگ شد * بگشا دوست و ، تيغ كشيد و ، به جنگ شد ز آن سان گرفت سخت بر اهل نفاق ، كار * كآن عرصهء فراخ بر آن قوم ، تنگ شد آن سرزمين كه هيچ به جز خار بُن نداشت * چون گلستان ز خون عدو لالهرنگ شد بگريخت هر كرا كه برى ز آن گروه ، نام * گفتى كه جنگ بر همه آن روز ، ننگ شد دست ستيز و ، پاى گريز سپاه كفر * درگير و دار معركه ، كوتاه و لنگ شد از هرطرف ، محيط اجل چون گرفتشان * شمشير او روان چو به دريا ، نهنگ شد هر سر كه تيغ شه به سوى آن شتاب كرد * غلتان ز تن به روى زمين بيدرنگ شد گرديد آب ، ز آتش برَّنده تيغ او * جسم عدو ، ز سختى اگر همچو سنگ شد صيقل چشيده ، تيغ وى افكند سر ز تن * آن را كه دل ز كينهء دين پر ز رنگ شد آخر تنش كه بوسهگه مصطفى بُدى * از چار سو ، نشانهء تير خدنگ شد ناگاه ، ز آن ميانه جبين مُبين او * چون قرص مه ، شكافته از زخم سنگ شد چون تير بو الحنوق ز نافش گذر نمود * غلتان به روى خاك ز بالاى خنگ « 3 » شد بنهاد روى صدق به خاك هواى دوست * يعنى : گذاشت سر ز ارادت به پاى دوست 9 سلطان دين به روى زمين چون ز زين فتاد * گفتى كه نه سپهر به روى زمين فتاد آن كس كه بود پايهء دين استوار ازو * از زين فتاد و ، لرزه به اركان دين فتاد
--> ( 1 ) . به كينهء من كمر بست . ( 2 ) . اسب . ( 3 ) . به كسر حرف اول ، به معناى اسب سفيد است و در اينجا مراد ، مطلق اسب مىباشد . ضمنا براى ضرورت شعرى بايد در اينجا حرف اول را به فتحه خواند .