محمد على مجاهدى
341
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
از دست رفت عزت و جاه شهى كه بود * اندر پناه شوكت وى ، عزّ و جاه دين تاريك شد به چشم امامى جهان ، كه تافت * از بام او ستارهء ايمان و ، ماه دين سر داد زير تيغ و ، دم تير تن نهاد * تا شد تمام بر سپه كين ، گواه دين با دشمنان دين چه كند شاه دين ، كه تافت * روى از جهاد و گشت هزيمت سپاه دين جز چند تن كه حرمت دين را به جان نگاه * مىداشتند و ، بود بر آنان نگاه دين كشتند اهل دين و ، كسى ز آن ميان نگفت * ما را به دين چه كين و ؟ چه باشد گناه دين ؟ شه را كسى نكرد چو ز آن قوم همرهى * در دين بسى گريست به حال تباه دين تر شد زمين تمام ز سيل سرشك شاه * تاريك شد هوا همه از دود آه دين ز آن قوم ، روسفيدى در دين كسى نخواست * آوخ ز بخت خفته و بخت سياه دين ! گفتا چو حق دين همه ضايع گذاشتند * گيرد جزاى دين همه ز ايشان إله دين و آن گه پى تسلى دل ، با فغان و آه * از خيمهگاه كرد گذارى به قتلگاه 7 بر قتلگه چو شاه شهيدان نظر گشود * سيلاب خون به جاى سرشك از بصر گشود بالين هر شهيد كه آمد ، همى نظر * بر زخم تيغ و نيزه و تير و تبر گشود گاهى ز غم ، به پاى برادر نهاد سر * گاهى به گريه ، ديده به نعش پسر چون ديده ، باز كرد به خم سر پسر * زخم دلش ز ديدن آن زخم ، سر گشود با ناله ، گه به پيكر قاسم نگاه كرد * با غصه ، گاه بر تن جعفر نظر گشود چون ديد كس نمانده ز ياران جز او به جاى * مرغ دلش ز عالم تن ، بال و پر گشود لب : خشك و ديده : تر ، ز دل آهى چنان كشيد * كز سوز ، خون ز ديدهء هر خشك و تر گشود بهر گشايش دل غمديده ، ديد اگر * پيچ و خمى به گيسويش از يكدگر گشود بر كشتهء حبيب چو بگذشت ، از دو چشم * بهر نثار اشك چو عقد گهر گشود بر هر شهيد ، كآن شه لب تشنه برگذشت * پيشش ز جور خصم لب شكوه برگشود كآخر گشاى چشم و ببين كز ستيزه خصم * ره بست بر من و به رخم فتنه درگشود