محمد على مجاهدى
340
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
چون تازه گلبنان حرم را بدان صفت * شه ديد ، خار غصّه به باغ ضمير كِشت تنها ، مقابل سپه آمد ز خيمهگاه * بنمود روى خوب بر آن كافرانِ زشت پس اين حديث از پى حجت بيان نمود * ز آن سان كه خون ز غصه دل آسمان نمود 5 كآخر من اى گروه ! نه سبط پيمبرم ؟ * آخر نه پارهء تن زهراى اطهرم ؟ آخر نه مرتضى را ، من نور ديدهام ؟ * آخر نه مجتبى را ، يكتا برادرم ؟ آخر نه از پيمبر و نَز « 1 » مجتبى بَود * دُرّاعهء « 2 » تن من و ، عمامهء سرم ؟ روح الامين به مهد مرا ذكر خواب گفت * پژمرده ، خفته ليك به گهواره اصغرم ! حق ، كاينات را به طفيل وجود من * خلقت نمود و ز آن همه ، كس نيست ياورم ! آخر ترحمى بكنيد اى ستمگران ! * بر اين لبان خشك و دو چشم ز خون ترم بشكسته ، بال طايرم ارچه به چنگتان * ليكن ز نسر طاير « 3 » در رتبه برترم نور مه و فروغ خور ، از پرتو منست * گرچه ز دور چرخ ، سيه گشت اخترم كافر ، روا نداشته بر كافر اين ستم * چون شد به من روا ؟ كه ز نسل پيمبرم چون مىكشيد پيكر پاكم به خاك و خون ؟ * آخر نه دستپرور زهراست پيكرم ؟ ! چون حنجرم ز خنجر بيداد مىبريد ؟ * آخر نه بوسهگاه نبى بود حنجرم ؟ انصاف نيست تشنه عيال من و ، بوَد * نهره فرات ، در گروِ مهر مادرم چون گفت و ز آن گروه جوابش كسى نداد * ناليد كاى فلك ! از جفايت فغان و داد 6 ز اصحاب دين نماند چو كس گرد شاه دين * دادند سر به پاى وى و ، جان به راه دين درماند ، بىپناه به چنگ سپاه كفر * شاهى كه آستانهء او بُد پناه دين
--> ( 1 ) . مخفف نه از . ( 2 ) . جبهء و جامهء بلند . ( 3 ) . دو ستاره در آسمان قرار دارد كه يكى را « نسر طائر » و ديگرى را « نسر واقع » خوانند .