محمد على مجاهدى
339
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
اول ، صلا به سلسلهء انبيا چو داد * هريك به قدر حوصله خوردند انبيا نوشيد پور آزر « 1 » از آن آب آتشين * تا اوفتد در آتش نمرود ، برملا ز آن باده ، نوش كرد به قدرى كه در درخت * از فرق تا قدم ، زكريا شود دو تا نوشيد از آن شراب ، ذبيح اللّه « 2 » آن قدر * كو ، ناشده ذبيح به تيغ ، آيدش فدا القصه ، ز انبيا و رسل هر يكى چشيد * روز الست ، جرعهاى از ساغر بلا نوبت رسيد چون كه به آل نبى ، فتاد * لرزش به هفت ارض و ، تزلزل به نُه سما چون نوبت نبى و على و حسن گذشت * آمد گه چشيدن سلطان كربلا بستد ز دوست جام بلا را و ، نوش كرد * بر جان خريد درد و غم و رنج و ابتلا جام بلا تهى شد و ، آن شاه منتظر * تا ساغر دگر دهدش دوست از وفا ناليد عرش و گفت ز دهشت كه : اى إله ! * گرييد فرش و گفت ز حيرت كه : اى خدا ! گر آن چه وعده كرد حسينت وفا كند * ما را و جمله عالميان را ، فنا كند 4 دوران ، بساط آل نبى چون كه در نوشت * ديدند آن چهشان ز ازل بود سرنوشت بگذشت بر ذَرارى زهرا زمانه ، ليك * گشت زمانه نيز ندانست چون گذشت ؟ آن سرزمين كه آل نبى را ، مقام شد * بوديش گويى از غم و اندوه ، خاك و خشت درمانده در مصائبشان عقل دوربين * گويى كه حق به آب بلا خاكشان سرشت اهل حرم ز بخت سيه ، موىشان سپيد * گفتى كه دهر ، پنبه نمود آن چه چرخ رشت آن ، سر به پاى شاه سر از تن جدا گذاشت * اين ، لب به دست زادهء دست خدا بِهِشت كاى باغبان ! ز آب چه غافل نشستهاى ؟ * كز تشنگى و آتش بيداد سوخت كِشت گشت از چه رو حرام ، غزالان كعبه را * آبى كه شد حلال به كفّار در كنشت ؟ انصاف نيست تشنه حريم كسى كه حق * كوثر به دست او بسپردهست در بهشت اين قوم را ، ز شرم و مروت مگر خداى * يك ذرّه در ازل ننهادهست در سرشت ؟
--> ( 1 ) . حضرت ابراهيم خليل ( ع ) . ( 2 ) . حضرت اسماعيل ( ع ) .