محمد على مجاهدى

332

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

هم كاخ بىثبات زمين گشت بىسكون * هم چرخ كجمدار فلك ماند از مدار هم تازه خوناب بجوشيد از زمين * هم تيره آفتاب برآمد ز كوهسار آن خيمه‌اى كه صاحب او بود جبرئيل * شد مشتعل ز كيد شياطين نابكار چون چرخ پرستاره عيان گشت در نظر * آن خرگه رفيع ز آمد شد شرار اطفال نازپرور و نسوان محترم * گشتند بىجهاز به جمّازه‌ها سوار گفتى كه عرصه عرفات است كربلا * احراميان برهنه قطار از پى قطار آن محرمان نموده به بر جامه سياه * تا جانب منا شده يعنى به قتلگاه چون راه بيكسان به سركشتگان فتاد * از نو خروش و غلغله در كن فكان فتاد ز آن جسمهاى چاك اسيران زار را * ناگه نظر به باغ گل و ارغوان فتاد يك فوج عندليب خوش‌آهنگ را گذر * نالان و نكته‌سنج در آن گلستان فتاد يكباره ريختند ز مركب به روى خاك * چون برگ كز درخت ز باد خزان فتاد هر سو فتاد از شترى سوخته‌دلى * همچون شهاب سوخته كز آسمان فتاد هر خسته‌اى گرفت تن كشته‌اى به بر * چندان بخواند قصه خود كز زبان فتاد آن يك به پيكر پسر نوجوان گريست * وين يك به كشته پدر مهربان فتاد زينب چو تشنه‌اى كه نمايد سراغ آب * در جستجوى پيكر شاه زمان فتاد چون پاره پاره ديد به خون پيكر حسين * از عقل و هوش رفت و ز تاب و توان فتاد او را كشيد در بر و زد آه و شد ز هوش * آمد به هوش و باز به آه و فغان فتاد لختى به او سرود چو حال دل ملول * با جد خويش شكوه‌كنان گفت كاى رسول اين كشته نهان شده در خون حسين توست * وين جسمِ چاكِ ناشده مدفون حسين توست اين تشنهء فرات كه شد تشنه‌لب شهيد * وز ديده راند دجله و جيحون حسين توست اين مردمان ديده كه مانند طفل اشك * آغشته گشته يك سره در خون حسين توست اين خسته‌اى كه بر تنش از تير بال و پر * همچون فرشته آمده بيرون حسين توست اين آسمان مجد كه از سوز تشنگى * دود دلش گذشته ز گردون حسين توست