محمد على مجاهدى

333

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

اين رهنماى با دل و دانش كه عقل پير * اندر مصيبتش شده مجنون حسين توست اين بيكس غريب كه تنها جهاد كرد * با جيش اندك و غم افزون حسين توست اين شاه بىسپاه كه با لشكر دغا * هر شب به چرخ برد شبيخون حسين توست زين سان ز پا فتاده درين آفتاب گرم * اين سرو نازپرور موزون حسين توست بىقيمت او فتاده چو اين خاك تيره رنگ * اين تابناك گوهر مكنون حسين توست چندى چو با رسول سؤال و جواب كرد * رو در بقيع كرد و به مادر خطاب كرد كاى مادر اضطرابِ دل زار ما ببين * اولاد خود اسير گروه دغا ببين چون چشم خويش سينه پرخون ما نگر * چون موى خويش حال دل زار ما ببين هر سو دلى ز فرقت يارى زبون نگر * هر جا سرى ز پيكر پاكى جدا ببين بگشا چشم و تازه نهالان خويش را * بر خاك رهگذار سموم « 1 » بلا ببين آن گوهرى كه چون صدفش پروريده‌اى * بىآب مانده از ستم اشقيا ، ببين اين خستگان بيكس و بىخانمان نگر * و آن كشتگان بىسر و بىخونبها ببين از خنجر و تپانچه « 2 » بَنين « 3 » و بنات « 4 » را * نيلى عذار بنگر و گلگون قبا ببين اطفال نازپرور دامان خويش را * لب‌تشنه و شكسته دل و بينوا ببين زين العباد بيكس و زارِ عليل « 5 » را * زنجير ظلم و كينه به دست و به پا ببين برخيز اى شفيعه محشر ! نگشته حشر * اوضاع حشر را به صف كربلا ببين از ظلم و كينهء فلكِ كجْ نهاد ، داد ! * از حق هزار لعن به پور زياد باد خاموش كن ( وقار ) كه دلها كباب شد * سيل سرشك سرزد و عالم خراب شد خاموش كن ( وقار ) كزين قوم هولناك * زهرا به تاب رفت و پيمبر ز تاب شد

--> ( 1 ) . باد گرم و زهرآگين . ( 2 ) . سيلى . ( 3 ) . پسران . ( 4 ) . دختران . ( 5 ) . از امام معصوم ( ع ) بدين گونه ياد كردن هم خلاف ادب است و هم با شئون امامت آن بزرگوار منافات دارد .