محمد على مجاهدى
309
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
او را گذاشتيد و شديد از پى يزيد * كرديد پشت بر حرم روى در كنشت شنعت ، بر آن گروه بسى كرد و بركشيد * شمشير از نيام و زمين را به خون سرشت آهنگ شاه كرد پس از قتل بيشمار * يك ذره از خلوص و ارادت فرو نهشت كامد ندا به دو كه برو كشته شو بيا * سوى جهان خرم و خوش زين جهان زشت از دور كرد با شه دين آخرين وداع * راه نبرد گاه دگر باره در نوشت برگشت سوى دشمن و كوشيد و كشته شد * كس تخم دوستى و ارادت چو او نكشت شه در رسيد و گفت رسيدى به كام خويش * آزاد باش در دو جهان همچو نام خويش * * * آمد به سوى شاه حميد خميدهپشت * گفت اى كليد دوزخ و جنت تو را به مشت پيرانه سر به معركه جولانم آرزوست * دشت مصاف و عرصه ميدانم آرزوست سر باختن چو گوى به ميدان عشق شاه * با قامتى چو خم شده چوگانم آرزوست يك دشت پر ز ديو و سليمان ستاده فرد * جان باختن به راه سليمانم آرزوست باز سپيدم آمده از آشيان قدس * مَنعم مكن كه ساعد سلطانم آرزوست شد سير از مصاحبتِ جسم ، جان من * ديدار حور و صحبت رضوانم آرزوست پشتم خميده گشت ز پيرى بنفشهوار * از دست حور ، دسته ريحانم آرزوست دادش اجازه شاه سوى خصم رفت و گفت * در راه شاه ، باختنِ جانم آرزوست موى سپيد كرده به خون سرخ ، كاين چنين * رفتن سوى پيمبر و يزدانم آرزوست شاه آمد و نهاد سرش در كنار خويش * فرمود : باد مُزد تو با كردگار خويش * * * عباس نامدار چو از پشت زين فتاد * گفتى قيامت است كه مه بر زمين فتاد آه از دمى كه بهر سكينه به دوش مشك * لابد به راه از پى ماء معين فتاد اندر فرات راند و پر از آب كرد كف * بر ياد حلق تشنه سلطان دين فتاد از كف بريخت آب و پر از آب كرد مشك * ز آن پس ميان دايره اهل كين فتاد افتاد بر يسار و يمين لرزه عرش را * چون هردو دست او ز يسار و يمين فتاد