محمد على مجاهدى

310

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

فرياد از آن عمود كه دشمن زدش به سر * و آن گاه مغفرش ز سر نازنين فتاد چشمش ز حلقه چون به در افتاد از عمود * بر ابروان حيدر كرار چين فتاد آمد امير تشنه‌لبانش به سر دوان * او را چو كار با نفس واپسين فتاد بر روى شاه خنده‌زنان جان سپرد و گفت * خرم كسى كه عاقبتش اين چنين فتاد قاسم از شاه خواست اجازت پى نبرد * بگذشته سيزده ز سرش چرخ لاجورد * * * فرمود شاه دين كه : بنه از سر اين خيال * لشكر : گران و كار بزرگ و تو خردسال ماه نُوِى بوَد گه تابيدنت ، بتاب ! * سرو نوى بود گه باليدنت ، ببال ! از صد تبر درخت كهن را گزند نيست * وز يك تبر ز پاى درآرند صد نهال چندان كه لابه كرد نپذيرفت شاه دين * آمد به گوشه‌اى دل نازك پر از ملال تعويذ و گفته پدر آمد به خاطرش * برخواند و گشت خاطرش آسوده از كلال « 1 » ديد اندر او نوشته به هر جا كه بنگرى * بگرفته گِرد عَمّ تو را لشكر ظلال بايد كه جان خويش ندارى ازو دريغ * گر منع مىكند به برش ناله كن بنال آمد به نزد شاه و نوشته به دو نمود * كاين حكم را چه چاره كنم غير امتثال بگريست شاه دين كه مرا هم وصيتىست * در حق تو از آن شه خوش‌خوىِ خوش‌خصال بربست عقد فاطمه را از براى تو * عباس و عون شاهد عقد و گواه حال مَهر عروس ، در ره امت فدا شدن * آرى چنين رجال خرامند در حجال « 2 » در خيمه با عروس برآسود ساعتى * كآمد ز دشت معركه آواز القتال از جاى جست و گريه‌كنان با عروس گفت * ما و تو را به روز قيامت بود وصال گردون چه گفت ؟ گفت : دريغا ازين خرام ! * اختر چه گفت ؟ گفت : فسوسا برين جمال ! در بر گرفت بهر وداعش امام ناس * پوشاند بر مثال كفن در برش لباس * * *

--> ( 1 ) . درماندگى و خستگى . ( 2 ) . حجله‌ها .