محمد على مجاهدى

298

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

غزل مرثيه از حديث شهدا مختصرى مىشنوى * از غم روز قيامت خبرى مىشنوى تو چه دانى كه چه آمد به سر شاه شهيد ؟ * بر سر نيزه بيداد سرى مىشنوى چاك پيشانيش از دامن ابرو بگذشت * تو همين معجز شق القمرى مىشنوى از جگر سوختگان لب آبت چه خبر * اين قدر هست كه بوى جگرى مىشنوى غافلى وقت جدايى چه قيامت برخاست * تو وداع پسرى با پدرى مىشنوى خبرت نيست ز حال دل بيمار حسين * در ره شام همين در به درى مىشنوى تاب خورشيد و تن خسته و پا در زنجير * حال رنجور چه دانى ؟ سفرى مىشنوى گريه سيلى شد و بنياد صبورى بر كند * تو همين زينبى و چشم ترى مىشنوى ( داورى ) راست دم غصه فزايى ورنه * اين همان قصه بود كز دگرى مىشنوى « 1 » پانزده بند عاشورايى [ 1 ] پيغمبر خداى كه بُد رهنماى خلق * بس رنجها كه برد ز خلق از براى خلق با آن‌كه او ز خلق به غير از بدى نديد * جز نيكويى نخواست به خلق از خداى خلق اى بس كه برد رنج و تعب در ره خداى * تا شد ميان خلق خدا رهنماى خلق يك تن نبُد ز خلق كه با او وفا كند * زين رنجها كه برد به مهر وفاى خلق دندان او كه گوهر بحر وجود بود * ديدى كه چون شكست ز سنگ جفاى خلق ؟ خاكستر از جفا به سرش ريختند و او * روى از حيا نتافت كه اف بر حياى خلق جز خون دل غذاش ندادند و اى دريغ * آن را كه هيچ بهره نبرد از غذاى خلق اى بس زبان طعن كه بر وى گشاده شد * با اين همه زبان نكشيد از دعاى خلق او از پى هدايت و خلق از براى ظلم ! * خلق از قفاى او شد و او از قفاى خلق غير از بدى نديد ز خلق خدا جزاى * تا خود خدا به حشر چه بدهد جزاى خلق ؟ باز ار نه خود شفاعت خلق خدا كند * روز جزا و واقعه حشر ، واى خلق ظلمى كه بر رسول خدا رفت و عترتش * هم خود مگر خداى ببخشد به امتش

--> ( 1 ) . ديوان داورى شيرازى ، به اهتمام دكتر نورانى وصال ، چاپ اول ، سال 1370 ، ص 771 .