محمد على مجاهدى
299
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
2 داماد مصطفى كه ازو دين قوام يافت * بنگر چها ز امت بىاحترام يافت آن مهتر ستوده كه از احترام اوست * اين حرمتى كه ساحت بيت الحرام يافت معراجش از رسول خدا برترست از آنك * او بر فراز دوش پيمبر مقام يافت ديدى چها ز بعدِ رسول از لئام ناس * آن سيد امام و بزرگ كرام يافت ؟ دستى كه در ز قلعه خيبر گرفته بود * رنج رسن ز دست يهودان عام يافت لعنت بر آن خسان كه گرفتند ازو به ظلم * حقى كه از رسول - عليه السلام - يافت يك شام را به خواب نياسود تا به صبح * تا صبح عمر او ز اجل ره به شام يافت يك عمر در صيام به سر برد و اى دريغ * ز آن ضربتى كه در شب ماه صيام يافت دردا و حسرتا كه مرادى « 1 » ، مراد جست * تا تيغش از سر شه مردان مرام يافت تنها همين نه تارك شير خدا شكست * دين خداى نيز شكستى تمام يافت از عترت رسول به جز دخترى نبود * كاندر سپهر مجد چو او اخترى نبود 3 چون دوره تعب به حسين و حسن رسيد * بس غم كه در زمانه به اهل ز من رسيد تنها همين نه پيكر اين شد نشان تير * آن را به دل نشست گر اين را به تن رسيد آه از شبى كه تشنه برآورد سر ز خواب * آسيمه سر به كوزه آبش دهن رسيد آن آب آتشين چو فرو ريخت در گلو * از آب زودتر اثرش بر بدن رسيد زهرى جگر شكافت كه چندان نفوذ كرد * در آن تن لطيف كه بر پيرهن رسيد چون پاره جگر ز گلويش به طشت ريخت * ز آن طشت طعنهها كه به دشت يمن رسيد رو كرد بر برادر و گفت اى عزيز جان * ايام محنت تو و آرام من رسيد اين گفت و شد خموش و به بام فلك خروش * از اهل بيت خسته دل و ممتحن رسيد
--> ( 1 ) . ابن ملجم مرادى .