محمد على مجاهدى

295

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

اكبرت را طعمه شمشير كن * خون ، غذاى اصغر بىشير كن تشنه‌لب در زير خنجر جان سپار * اين مثل جبرست يا خود اختيار ؟ گر بود جبر اين چه جبارى بود * اين چه ظلم و زحمت و خوارى بود ؟ ور همىگويى كه باشد جبر خاص * جبر خاص اوست مختص خواص من ندانم جبر خاص و جبر عام * پخته گو مطلب نماند هيچ خام بر خواص خويشتن جبر از چه راه ؟ * و آن گهى تكليف بر صبر از چه راه ؟ در جواب طبع سرشار در بيان حسن و عشق و پاره‌اى اسرار در نفى جبر و اثبات اختيار و مراتب اين چهار : طبع گفت : اى بى خبر از راز عشق * لب ببند ايرا « 1 » نيى دمساز عشق با دليل عقل دارى قيل و قال * عقل را اينجا بود پا در عقال چون ز شاه عشق آيت شد جهان * از سپاه عقل رايت شد نهان خود ظهور حسن و عشق از حق بود * هر دوان از يك محل مشتق بود چون ظهور عقل كو از مصدرست * ليك اندر عقل مصدر مضمر است حسن و عشق ، اكنون چو نور و ناردان * كاين دو از آتش همى گردد عيان نور را ، زيب رخ ليلى كند * نار او در قلب مجنون جا كند نام آن در رخ همى حسن آمده * نام اين عشق و به دل آتش زده چون كه درهاى مراتب باز شد * حسن و عشق از يكديگر ممتاز شد خود مقام جمع و تفريق‌ست اين * گوش بگشا جاى تحقيق‌ست اين عين يكديگر بود شير و پنير * در مراتب اين پنير و اوست شير گاه نور گونه ليلى شود * تا كه مجنون بيند و شيدا شود هستى عاشق بسوزد ز آن شرار * بلكه هم تفويض و جبر و اختيار از مگس گردد عسل پيدا مثل * گر مگس وقتى كند ميل عسل چون عسل فانى بود اندر مگس * اين مثل را مىنگويد جبر كس

--> ( 1 ) . زيرا .