محمد على مجاهدى
292
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
زينب در آن ميانه ، به نعش برادرش * گفتا كه اى اسير ستم ! خواهرست اين زخم تنت چراست فزون از ستارهها * جانا ! مگر سپهر پر از اخترست اين ؟ اين پيكرست يا مهِ بنهفته در شفق * يا مهر تابناك به خون اندرست اين ؟ . . . سر نيست بر سنان ستم ، گوييا كنون * طالع به چرخ نيزه خور خاورست اين ! . . . و آن گه به ناله گفت كه : يا ايها الرسول ! * غلتان به خاك نور دل حيدرست اين بىتن به روى نيزه اعدا ، سرست آن * بىسر به روى خاك بلا ، پيكرست اين آن قاسم بريده سر و پاى در حناست * وين اكبر شكسته بر و اصغرست ، اين ! آن سرو سرنگون شده عباس باوفاست * وين عون خون تپيده تن و جعفرست اين ! . . . گرديده پاره پاره ز چنگال روبهان * فرزند شير صف شكن صفدرست اين . . . شد تشنهلب شهيد حسين غريب تو * اندر لب فرات ، كرا باورست اين ؟ ! . . . پس دخت دختر نبى و ، زاده ولى * رو كرد جانب نجف و گفت يا على « 1 » ! بند بيست و ششم از نظام چهارم احوال گل ز خار بپرس و ز من مپرس * ناليدن از هَزار بپرس و ز من مپرس پرسى براى چيست كه پيچيدهاى به خويش * ز آن زلف تابدار بپرس و ز من مپرس گويى خمار كيست كه كردت خراب و مست * ز آن چشم پرخمار بپرس و ز من مپرس . . . سوز درون تشنهلبان فرات را * از قلب داغدار بپرس و ز من مپرس از زخم آن تنى كه چو گلى گشت چاك چاك * از تيغ و تير و خار بپرس و ز من مپرس . . . خواهى اگر حكايتى از زخم كارىاش * از دشت كارزار بپرس و ز من مپرس . . . حال سرى كه شد به سر نيزه سربلند * رو ! رو ! ز نيزهدار بپرس و ز من مپرس . . . گفتم به گل كه : ناله بلبل براى چيست ؟ * گفتا كه از هزار بپرس و ز من مپرس . . . يا رب ! سزاى فعل بدم را به روز حشر * از حُبّ هشت و چار بپرس و ز من مپرس از لطف حق گناه ( فدايى ) شود ثواب * آرى شراب سركه به آيد به انقلاب « 2 »
--> ( 1 ) . همان ، ص 193 و 194 . ( 2 ) . همان ، ص 206 و 207 .