محمد على مجاهدى

291

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

بند سى و ششم از نظام سوم زين درد خون گريست سپهر و ستاره هم * خون گشت قلب لعل و دل سنگ خاره هم بر سر زدند از الم زاده بتول * تنها همين نه مريم و هاجر كه ساره هم بستند راه مهلت او از چهار سو * تنها نه راه مهلت او راه چاره هم كردند قتل عام به نوعى كه شد قتيل * از كودكان آل نبى شيرخواره هم بر قتل شيرخواره نكردند اكتفا * تاراج برده‌اند ز كين گاهواره هم از كينه ، استخوان بر و سينه‌اش شكست * تنها نه سنگ ظلم ، كه از سُمِّ باره هم بر خور نشست از اثر نعل ميخ‌كوب * تنها نه نقش ماه كه نقش ستاره هم بگذاشتند پيكر مجروح او به خاك * نگذاشته‌اند ز آن بدن پاره پاره هم آن پيكر شريف چو بر روى خاك ماند * بر روى او پياده گذشت و سواره هم شد پاره ، گوشِ پردگىِ گوشواره عرش * تاراج گشت زيور و خلخال و ياره هم زين نظم شد گشوده به رويم درِ الم « 1 » * بر قلب من نشست ز مَرْهَم هزار هم « 2 » بند سيزدهم از نظام چهارم اين بزم ماتم است و يا محشرست اين ؟ * يا مجلس عزاى شه بىسرست اين ؟ اين قطره خون دلى است كه لوح سينه است * يا اين كه عود سوخته در مجمرست اين ؟ اى دل ! به سان شمع بسوز و به غم بساز * بزم عزاى خسرو دين‌پرورست اين گر باور تو نيست درين داورى مرا * شاهد دو عادل‌اند : دو چشم ترست اين دانى چه گفت آن شه لب‌تشنه زير تيغ * بشنو حديث راست كه در خاطرست اين . . . دادم ز صدق گر به سرِ وعده تو سر * در خجلتم كه آه همين يك سرست اين ! . . . آمد نداى غيب كه سر دادنت قبول * از لطف ما به فرق سران افسرست اين چون شد گذار قافله غم به مقتلش * شد شورشى كه گفت فلك محشرست اين !

--> ( 1 ) . همان ، ص 176 . ( 2 ) . همّ به معناى غم كه بنا به ضرورت شعرى بايد بدون تشديد تلفظ شود .