محمد على مجاهدى

281

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

بىتو در كُنج غم اى پشت به خويش اى به تو رويم ! * گاهى از غم بخروشم گهى از درد بمويم بارها با دل غمگين كه به جان غم همه زويم ( گفته بودم چو بيايى غم دل با تو بگويم * چه بگويم ؟ كه غم از دل برود چون تو بيايى ! ) دولت وصل تو جوييم همه هجر نصيبان * روز عمر همه بىصبح رخت شام غريبان سال و مه با طلب كوى توام دست و گريبان ( حلقه بر در نتوانم زدن از بيم رقيبان * اين توانم كه بياييم به محلت به گدايى ) كس نبيند چو تويى غرقه به خون كردن و كشتن * خشك لب بر طرف باديه خون خوردن و كشتن ترسمت باز از اين چرخ نگون مردن و كشتن ( شمع را بايد ازين خانه برون بردن و كشتن * تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مايى ) حسرت يثرب و هجر حرم و غصب امامت * محشر قتلگه و آن همه غوغا و غرامت رنج كوفه غم شام آن دگرا آشوب و قيامت ( عشق و درويشى و انگشت‌نمايى و ملامت * همه سهل است ، تحمل نكنم بار جدايى ) از گذرگاه جمالت نظر آن سوى نبيند * حاصلم چيست چو از باغ گلت بوى نبيند در دو كيهان به جز از چشم خداجوى نبيند ( پرده بردار كه بيگانه خود آن روى نبيند * تو بزرگى و در آيينه كوچك ننمايى ) جاودان بال و پرم كاش به بند تو بريزد * بو « 1 » به ما مهر دل صيدپسند تو بخيزد مرغ ( يغما ) چه كه با دام بلند تو ستيزد ( سعدى آن نيست كه هرگز ز كمند تو گريزد * تا بدانست كه در قيد تو خوشتر ز رهايى « 2 » )

--> ( 1 ) . اميد است . ( 2 ) . همان . ص 348 و 349 .