محمد على مجاهدى

282

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

تضمين غزل سعدى آن‌كه با موكب او قافله‌ها دل برود * در ركابش دل ديوانه و عاقل برود وز جمالش غم جان خارج و داخل برود ( گفتمش سير ببينم مگر از دل برود * آن چنان جاى گرفته‌ست كه مشكل برود ) گر برم ز آتش دل بر مه و خورشيد شعاع * مكن از مهر نصيحت مكن از كينه نزاع روز ميدان وداع است نه ايوان سماع ( دلى از سنگ ببايد به سر راه وداع * تا تحمل كند آن لحظه كه محمل برود ) نظرآسا چو پىِ قافله پو مىگيرم * تا ز دل‌جو نشود ديده گلو مىگيرم ور كند چشمه به مژگان سر جو مىگيرم ( اشك حسرت به سر انگشت فرو مىگيرم * كه اگر راه دهم ، قافله در گل برود ) از نظر مىرودم چهر دلاراى حبيب * كى بپايد ز پىاش پاى دل از پند اديب عقل و سر مىبرود در قدمش دست و ركيب ( عجب است ار نرود قاعده صبر و شكيب * پيش هر ديده كه آن شكل و شمايل برود ) فاصله كورى و ديدم به نظر يك سر موست * نكنم فرق كه اين ديده من يا لب جوست شايد ار پى نبرم كاين سر من و آن ره اوست ( ره نديدم ، چو برفت از نظرم صورت دوست * همچو چشمى كه چراغش ز مقابل برود ) صحتش درد ، اگر فاطمه بيمار تو نيست * راحتش رنج ، دل ار خسته و افكار تو نيست اى تو جان همه ! تنها دل و جان زار تو نيست ( كس ندانم كه درين شهر گرفتار تو نيست * مگر آن كس كه به شهر آيد و غافل برود )