محمد على مجاهدى

280

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

آبم آتش نشود گر بدهى خاك به بادم * نكنم از تو فرامُش برى ار نام ز يادم به خلاف تو نخيزم چو به مهر تو فتادم ( دل به سختى بنهادم پس از آن دل به تو دادم * هر كه از دوست تحمل نكند عهد نپايد « 1 » ) غزل مرثيه درين ماتم خليل از ديده خون باريد ، آزر هم * به داغ اين ذبيح اللّه ، مسلمان سوخت كافر هم شگفتى نايدت بينى چو در خون دامن گيتى * كزين سوگ آسمان افشاند خون از ديده ، اختر هم به سوگ فخر عالم از بنى جان وز بنى آدم * ز افغان شش جهت ماتمسرا شد هفت كشور هم مكيد آن تاجدار ملك دين تا از عطش خاتم * ز دست و فرق جم انگشترى افتاد و افسر هم به خونش تا قبا شد لعل گون دستار گلنارى * به باغ خلد زهرا جامه نيلى كرد ، مِعجر هم ز تاب تشنگى تا شد شبه‌گون لعل سيرابش * على زد جامه اندر اشك ياقوتى پيمبر هم چو فرق كوكب برج اسد از كين دو پيكر شد * ز سر بشكافت فرق صاحب تيغ و دو پيكر هم چو نقد ساقى كوثر زبان از تشنگى خاييد * به كام انبيا ، تسنيم خون گرديد كوثر هم مكافات اين عمل را برنتابد وسعت گيتى * چه جاى وسعت گيتى ؟ كه بس تنگ است محشر هم فلك ! آل نبى را جا كجا زيبد به ويرانه * نه آخر غير اين ويرانه بودت جاى دگر هم ز ابر ديده ( يغما ) ! برق آه ار باز ننشانى * زنى تا چشم برهم خامه خواهد سوخت دفتر هم « 2 » تضمين غزل سعدى از توام با همه حسرت نه سراغى نه صفايى * بر منت با همه رحمت نه عبورى نه عطايى ندهى بار به خويشيم نه به سر وقت من آيى ( من ندانستم از اول كه تو بىمهر و وفايى * عهد نابستن از آن به كه ببندى و نپايى ) تو به از جان و سرى از سر و جان دل به تو دادم * اى مراد سر و جان ! چون نكند دل ز تو يادم من بر آن سر كه بود جان به تو خوش‌دل به تو شادم ( مردمان منع كنندم كه چرا دل به تو دادم ؟ * بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايى ؟ )

--> ( 1 ) . همان ، ص 300 و 301 . ( 2 ) . همان ، ص 321 و 322 .