محمد على مجاهدى

266

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

زينب چو اين مشاهده بنمود شد ز هوش * يكباره از حيات جهان نااميد شد زد جيب جامعه چاك و به سر بر فشاند خاك * فرياد بركشيد و به پيش يزيد شد گفت : اى يزيد ! ظلم به ما بيش ازين مكن * حق را به خود زياده بر اين خشمگين مكن 11 اين غم رسيده را به من مبتلا ببخش * بر ما نگه مكن به رسول خدا ببخش بر ما ستمكشان به جز اين محرمى نماند * محروميش ببين و به حرمان ما ببخش خونى در او نمانده كه ريزى به تيغ كين * ما را بريز خون و به اين مبتلا ببخش بسيار خون ناحق ازين قوم ريختى * او را به خون ناحق ما خونبها ببخش ما را كشتىّ و دعوى اسلام مىكنى ؟ * يكتن به صدق خويش بر اين مدعا ببخش بيمار و نوجوان و پدر كشته و اسير * بر حرف او نظر مكن و ماجرا ببخش خُرد است اگر درشتى ازو رفت درپذير * زار است ، بر ستيزه اين بينوا ببخش هر چند دل ز سنگ بود سخت‌تر ، تو را * اى سنگدل ! به اين دل مجروح ما ببخش دانى كه ما نبيره سالار محشريم * ما را ، ز بيم پرسش روز جزا ببخش چندان نياز كرد كه كه بگذشت از انتقام * اذن مدينه داد به آن بيكسان ز شام « 1 » 12 چون خيمه زد ز شام به يثرب ، امام ناس * آسوده گشت عترت پيغمبر ، از هراس يعقوب اهل بيت نبى با بشير گفت * كاين مژده را به مژده يوسف مكن قياس رو در مدينه ، قصه يوسف بگو به خلق * وز گرگ و پيرهن ، سخنىگوى در لباس آمد بشير و ، آمدنِ شه به خلق گفت * آشوب حشر كرد عيان از هجوم ناس هريك اميد بار سفر كرده‌اى به دل * تا بيندش به كام و ، به بخت آورد سپاس ديدند مردمى ز مصيبت سياهپوش * ديدند خيمه‌اى ز عزا : قير گو پلاس

--> ( 1 ) . اى كاش ، وصال شيرازى اين بند را نسروده بود تا اين‌گونه مقوله‌هاى خلاف و ضد ارزشى در تركيب‌بند فاخر عاشورايى او راه نمىيافت !