محمد على مجاهدى

267

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

آن يك : ز روى خويش ، خراشان ترش جگر * وين يك : ز موى ، خويش پريشان ترش هواس يك كاروان ز زن ، همه مردان‌ِشان : قتيل * يك بوستان دُروده رياحين‌شان : به داس آن يادگار آل عبا ، شمع انجمن * اهل مدينه ، واقعه‌پرسان به التماس برخاست ز آن ميان و ، قيامت به پا نمود * يعنى : بيان واقعهء كربلا نمود 13 بس كن ( وصال ) ! قصهء محشر چه مىكنى ؟ * كردى قيامت ، اين همه ديگر چه مىكنى ؟ بس كن ( وصال ) ! كاين نفس شعله‌ناك تو * آتش به عالمى زد يكسر ، چه مىكنى ؟ قصد تو بود سوختن خلق ، سوختند * اين حرف سوزناك ، مكرر چه مىكنى ؟ جان تَذَرْوْ و فاخته را ، سوختنى ز غم * شرح شكست سرو و صنوبر چه مىكنى ؟ آه درون به طارم گردون چه مىبرى ؟ * آيينه سپهر ، مكدر چه مىكنى ؟ تشويش جان حيدر و زهرا چه مىدهى ؟ * شرح بلاى آل پيمبر چه مىكنى ؟ صد دفتر از بلاى حسين ار كنى رقم * نبود يك از هزار ميسر ، چه مىكنى ؟ گويى سرش به طشت يزيد : آفتاب و چرخ * تعريف آفتاب به اختر چه مىكنى ؟ گويى شب وداع وى و روز رستخيز : * بيهوده ، شب به روز برابر ، چه مىكنى ؟ چندان كه مىنشينم ازين ماجرا خموش * خونين دلم ز سينه خروشد كه : برخروش ! 14 يا رب ! به نور ديده زهرا و آل او * يا رب ! به زخم پيكر اختر مثال او يا رب ! به آن سر ز سنان سربلند او * يا رب ! به آن تنِ زِ هَيون ، « 1 » پايمال او يا رب ! به آن سمند كه در دشت كربلا * رنگين به خون راكب او گشته ، يال او يا رب ! به ناله‌اى كه اگر كافرى كشد * مسلم به خود حرام شمارد قتال او يا رب ! به گريه‌اى كه اگر دشمنى كند * دشمن اگرچه سنگ ، به گريد به حال او يا رب ! به بيكسى كه اگر الغياث گفت * جستى امان ز تيغ و بدادى مجال او

--> ( 1 ) . اسب ، مركب .