محمد على مجاهدى
250
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
پشْت نبىّ و آل نبى در جنان شكست * تا در جهان سپاه شه انس و جان شكست در سينهشان ز شست و ز دست مخالفان * از هرطرف خدنگ خليد و سنان شكست پس تا بريد خنجر دشمن ، گلو بريد * پس تا شكست تير عدو ، استخوان شكست زهر ملال ، در قدح شيخ و شاب ريخت * جام نشاط ، در كف پير و جوان شكست در باغ دين ، ز صَرصَر « 1 » بيداد اهل كين * آمد به شاخ سرو و گل و ارغوان شكست تا برگ لاله از نفس گرم برق سوخت * تا شخ سرو از دم سرد خزان شكست آمد ز سنگ كين سپهر ستم قرين * بر بال طايران بلند آشيان شكست تا آن شكست بر پر آن طايران رسيد * بال و پر ملايك هفت آسمان شكست آمد پىِ وداع حرم پس به خيمهگاه * گفت آن پناه دين به تنى چند بيگناه كاى بىكسان ! چو جناب يثرب گذر كنيد * اول گذر به تربت خير البشر كنيد گر آب چشمتان بگذارد به جاى من * از خاك پاك او همه كُحل « 2 » بصر كنيد اين تب كه سوخت جان جگر گوشه مرا * عنّاب اگر نه چاره به لخت جگر كنيد خارى به هر زمين شكند گر به پاىتان * تدبير آن ز آه دل يكدگر كنيد نامحرمان ، ز رخ چو گشايند پردهتان * بىپرده شكوه از فلك پردهدر كنيد خواهند پايمال ستورم چو اين سگان * از پيكِ آه شير خدا را خبر كنيد در شام چون مقام به ويرانهتان دهند * چون جغد بر شهادت من نوحه سر كنيد زينب به دستش اصغر لبتشنه پيش شاه * شاهش گرفت و گفت به آن قوم روسياه كاى كوفيان ! به آل پيمبر رعايتى * بر كودكى ز جرعه آبى عنايتى اى گمرهان ! نظاره به طفلان اشك من * اين طفل را به قطرهء آبى هدايتى هرگز نبودى از عطشش گرنه آب چشم * مىكرد اگر ز ديده به كامش سرايتى
--> ( 1 ) . باد شديد و سرد . ( 2 ) . توتيا .