محمد على مجاهدى
251
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
ناكرده تر ز قطره آبى گلو كه كرد * پيكان آبدار خدنگش سقايتى ! سيرابيش چو ديد ز پيكان آبدار * بىاختيار بر لبش آمد شكايتى كاى قوم نابكار ! نه آخر به روزگار * دارد جفا نهايتى و جور غايتى ؟ اين طفل تير خورده ناخورده شير من * جرمش كدام بود و كدامش جنايتى ؟ بر خاك هر خطى كه گلويش به خون نگاشت * باشد به بيگناهى اين كودك آيتى با اشك و آه برد تنش پس به قتلگاه * آمد سُها « 1 » به جلوهگه آفتاب و ماه چون نوبت شهادت سالار دين رسيد * هنگام سوگوارى روح الامين رسيد پس ناوكى ز شست يكى تيره روزگار * بر سجدهگاه قبله اهل يقين رسيد زان يك خدنگ ناصيهفرساى جانگزا * چندين هزار رخنه به بنيان دين رسيد آمد ز زين سپهر سعادت زمين گزين * چون نوبت شقاوت شمر لعين رسيد پس خنجرش - كه آه زبانم بريده باد ! - * بر حنجر شريف امام مبين رسيد سيلاب خون چشم جهان ز آسمان گذشت * تا خون ناحقش ز گلو بر زمين رسيد از چشمهساز خنجرش آمد چو تر گلو * نوبت به آب كوثر و ماء معين « 2 » رسيد تن از پى زيارت امت به خاك ماند * جان در جوار رحمت جانآفرين رسيد سر بر سر سنانِ سنان « 3 » رفت و تن بماند * هم بىلباس آن تن و هم بىكفن بماند چون بيگناه كشته شد آن شاه دينپناه * آمد ز دود آه اسيران فلك سياه چندان كه اشكشان به رخ از شاميان جنود ! چندان كه آهشان به لب از كوفيان سپاه ! * هر سو ز تشنگان ، چو بر آن كشتگان نظر هر سو ز خستگان چو بر آن تشنگان نگاه * چندان كه سيل موسم باران به ديده اشك چندان كه برق فصل بهاران به سينه آه
--> ( 1 ) . نام ستارهاى است در دُبِّ اصغر . ( 2 ) . آب پاك و روان . ( 3 ) . سنان بن انس از سركردگان سپاه كفر در روز عاشورا .