محمد على مجاهدى

243

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

در دشت ماتم ، اشك يتيمان چو بحر گشت * در بحر غم سرادق عصمت حباب شد « خاقان » ! ز آب كوثرش آتش به دل فتاد * تا با خبر ز تشنگيش بو تراب شد شير خدا كجاست كه در دشت كربلا * از چنگ گرگ ، يوسف خود را كند رها ؟ اى ساكنان عرش ! ز دل ناله بركشيد * اين داورى ز شمر بر دادگر كشيد آن ناله‌اى كه در غم يحيى كشيده‌ايد * در ماتم حسين على بيشتر كشيد لب‌تشنه ، چاك كرد جگرگاه شاه دين * ساغر ، ز آب ديده و خون جگر كشيد آتش به جان ، ز حسرت خير النسا زنيد * از دل فغان ، به يارى خير البشر كشيد بر سينهء زمانه ، ز ماتم زنيد چاك * در ديدهء سپهر ز غم ميل بركشيد در ماتم و عزاى شهيدان كربلا * اى طايران قدس ! به خون بال و پر كشيد اى ساكنان خاك ! چو « خاقان » درين عزا * افغان ز دل به گنبد افلاك بركشيد در ماتم حسين ، به تن جامه‌ها دريد * فرياد الامان به در كبريا بريد هر سو دلا ! به نيزه ، سر سرورى ببين * غلتان به خاك و خون ز جفا ، پيكرى ببين گريان به درد و داغ پدر ، كودكى نگر * دل ريش از فراق پسر ، مادرى ببين در ماتم برادر و ، از شدت عطش * مويه‌كُنان و موكَنان ، خواهرى ببين شور و نشور روز قيامت ، شد آشكار * فرياد واحسين ! به هر كشورى ببين آن حنجرى كه بوسه‌گه مصطفى بُدى * از جور روزگار بر او خنجرى ببين بر خرمن حيات جوانان هاشمى * از كينهء يزيد لعين ، اخگرى ببين بر كشتگان آل نبى ، از جفاى شمر * « خاقان » ! به دشت كرب و بلا محشرى ببين روزى كه بر سنان ، سر آن سروران زدند * آتش به پيكر همهء انس و جان زدند دردا ! كه نور چشم پيمبر ، شهيد شد * دوران چرخ سفله ، به كام يزيد شد زينب به شكوه گفت : ببين يا محمدا ! * خورشيد آسمان على ، ناپديد شد