محمد على مجاهدى

244

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

از بخت خويش و هستى خود ، وامصيبتا ! * كاميدوار : اين شد و آن : نااميد شد صبح اميد آل نبى ، تيره شد چو شام * بر اهل شام ، آه كه چون صبح عيد شد ! از دود آه و گريهء ماتم ، درين عزا * گردون : سياه و ، ديدهء انجم : سفيد شد حاصل مباد كام تو تا حشر اى فلك ! * حاصل چو از تو كام يزيد پليد شد « خاقان » ! به ماتمش مژه تر كن ، كه روز حشر * درهاى خلد را ، مژهء تر كليد شد آل نبى ز جور فلك ، در به در شدند * در هر خرابه ، ناله‌كنان نوحه‌گر شدند يا رب ! هميشه ديدهء خورشيد تار باد ! * تا روز حشر ، سينهء گردون فگار باد ! داد از زمين و چرخ ، كه بيداد كرده‌اند * اين : بىمراد باشد و ، آن : بر فرار باد ! شهباز ، صيد كركس مردارخوار شد * نسرين « 1 » چرخ چَزع « 2 » بلا را شكار شد پيوسته ، چشم زال فلك از خدنگ غم * تاريك ، همچو ديدهء اسفنديار باد ! شد تشنه‌كام ، كشته چو سلطان دين حسين * در كام ، آب زندگيم ناگوار باد ! چون از پى شفاعت ما جان نثار كرد * « خاقان » به مرقد شه دين ، جان نثار باد ! منت خداى را كه فلك هست چاكرم « 3 » * شاهنشه جهانم و ، درويش آن درم

--> ( 1 ) . كركس ( 2 ) . پرنده‌اى است شكارى از انواع بازها . ( 3 ) . اگر فلك ، چاكرى « خاقان قاجار » را نمىكرد كه شهرهاى حاصل‌خيز ايران به دست او تسليم روسيهء تزارى نمىشد ! !