محمد على مجاهدى

241

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

جان جهان ز جسم جهان رفت و ، اين عجب * اين جان سخت از تن ياران برون نشد افتاد آسمان امامت چو بر زمين * ساكت چرا سپهر و ، زمين بىسكون نشد ؟ آن تيره شب دريغ كه در دشت كربلا * بر رهنماى خلق ، كسى رهنمون نشد ! « خاقان » به ماتم شه دين گفت با فغان * معدوم از براى چه اين چرخ دون نشد ؟ دردا كه زندگى به دو عالم حرام شد * كاين چرخ سفله ، دشمن دين را به كام شد گردون بسوخت ز آتش غم ، جان فاطمه * شرمى نكرد از دل سوزان فاطمه از تندباد كينهء مروانيان ، دريغ * پژمرده گشت نوگل بستان فاطمه غلتان به خاك معركه چون صيدِ بسمل است * آن گوهرى كه بود به دامان فاطمه از تيرهاى كارى شست مخالفان * شد چاك چاك پيكر سلطان « 1 » فاطمه ديدى كه عاقبت چه رسيد از سپهر دون * از شست اهرمن به سليمان فاطمه ؟ از عرش ، رستخيز دگر گردد آشكار * در روز رستخيز ز افغان فاطمه « خاقان » ! به پاى عرش برين گفت جبرئيل : * واحسرتا ز ديدهء گريان فاطمه ! از تندباد حادثه چون نخل دين شكست * از آن شكست پشت رسول امين شكست گرديد بر سنان ، سر سلطان دين دريغ ! * افتاد آسمان شرف بر زمين ، دريغ ! بر پيكر امام زمان ، زادهء زياد * بگشاد صد هزار كمان از كمين ، دريغ ! زينب به نوحه گفت كه : از زادهء زياد * منسوخ گشت دين رسول امين ، دريغ ! در دست دشمنان و ز بيداد آسمان * آل نبى اسير و غريب و حَزَن دريغ ! در آسمان به ماتم سلطان دين ، حسين * تا حشر ذكر عيسى گردون نشين : دريغ ! آن آفتاب آل نبى بر زمين فتاد * گردش ز آسمان و سكون از زمين ! دريغ ! تا جان به او سپارد و جان گيرد از عدوش * « خاقان » نبود در صف آن دشت كين ، دريغ ! واحسرتا ! كه خانهء ايمان خراب شد * در ماتم تو ، سينهء عالم كباب شد

--> ( 1 ) . خاقان قاجار ، دچار تنگى قافيه شده و حضرت سيد الشهداء را سلطان حضرت زهرا خوانده است .