محمد على مجاهدى
235
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
دست از جفا نداشته ، بر زخم اهل بيت * هر دم نمك فشان به جفاى دگر شدند خود بانى مخالفت و ، آل مصطفى * در پيش تير طعنهء ايشان سپر شدند چندى به كوفه داشت ، فلك تلخكامشان * و آن گه ز كوفه برد به خوارى به شامشان « 1 » شد تازه چون مصيبتشان از ورود شام * از شهر شام ، خاست عيان رستخيز عام ناكرده فرق ، آل نبى را ز مشركان * افتاد اهل شام به انديشههاى خام داد آن نشان به پردگيى : كاين مرا كنيز ! * كرد اين طمع به تاجورى : كاين مرا غلام ! گفت اين به طعنه : كاين اسرا را وطن ، چه شهر ؟ * گفت آن به خنده : سيد اين قوم را چه نام ؟ دادند بر يزيد چو عرضه سر سران * پرسيد از آن ميانه : حسين على كدام ؟ ! بردند پيش او ، سرِ سالار دهر را * مىزد به چوب بر لبش و ، مىكشيد جام ! گفتا يكى ز مجلسيان : شرمى اى يزيد ! * مىزد هميشه بوسه برين لب ، شهِ انام « 2 » كفرى چنين و ، لاف مسلمانى اى يزيد ؟ ! * ننگش ز تو ، يهودى و نصرانى اى يزيد ! ترسم دمى كه پرسش اين ماجرا شود * دامان رحمت ، از كف مردم رها شود ترسم كه در شفاعت امت ، به روز حشر * خاموش ازين گناه ، لب انبيا شود ترسم كزين جفا ، نتواند جفاكشى * در معرض شكايت اهل جفا شود آه از دمى كه سرور لب تشنگان حسين * سرگرم شكوه با سر از تن جدا شود فرياد از آن زمان كه ز بيداد كوفيان * هنگام دادخواهى خير النسا شود باشد كرا ز داور محشر ، اميد عفو * چون دادخواه ، شافع روز جزا شود ؟ مشكل كه تر شود لبى از بحر مغفرت * گرنه شفيع ، تشنهلب كربلا شود كى باشد اين كه گرم شود گير و دار حشر ؟ * تا داد اهل بيت دهد ، كردگار حشر
--> ( 1 ) . اين دو بند در تذكرهء آتشكدهء آذر كه مؤلف آن با صباحى بيدگلى معاصر و معاشر بوده ، نيامده است و علت آن را در زندگينامهء وى عنوان كرديم . ( 2 ) . انام : مردمان