محمد على مجاهدى
217
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
ز آن موجها كه خون شهيدان به خاك زد * طوفان غم گرفته جهان را ، غبار كو ؟ اشكى كه گرد كُلفَتِ « 1 » خاطر برد ، كجاست ؟ * آهى كه پاك بسُترَد « 2 » از دل ، غبار كو ؟ تا كى خراش ديده و دل ، خار و خس كند * آخر زبانهء غضب كردگار كو ؟ كو مصطفى ؟ كه پرسد ازين امت عنود * كاى جانيان ! وديعت پروردگار كو ؟ كو مرتضى ؟ كه پرسد ازين صرصر ستم * بود آن گلى كه از چمنم يادگار ، كو ؟ اى شور رستخيز قيامت ! درنگ چيست ؟ * آگه مگر نيى كه به عالم عزاى كيست ؟ ! اى دل ! چه شد كه از جگر افغان نمىكشى ؟ * آهى به ياد شاه شهيدان ، نمىكشى سرها جدا فتاده ، تن سروران جدا * در كربلا ، سرى به بيابان نمىكشى در ماتمى كه چشم رسول است خونفشان * از اشك ، غازه بر رخ ايمان نمىكشى كردند بر سنان سر آن سروران و ، تو * لخت جگر به خنجر مژگان نمىكشى دستت ، رسا به نعمت الوان عشق نيست * تا آستين به ديدهء گريان نمىكشى هامون ! چرا نمىكنى از موج اشك پر ؟ * اين فوج را به عرصهء ميدان نمىكشى شرمى چرا نمىكنى از خون اهل بيت ؟ * اى تيغ كين ! سرى به گريبان نمىكشى داد از تو زمانهء بيدادگر ! كه باز * شرمنده نيستى ز ستمهاى جانگداز نخل ترى به تيشهء عدوان فكندهاى * از پا ، ستون كعبهء ايمان فكندهاى از تشنگى ، سفينهء آل رسول را * در خاك و خون به لجّهء « 3 » توفان فكندهاى اى خيرهسر ! ببين كه سر انورِ كرا * در كربلا چهگوى به ميدان فكندهاى از خنجر ستيزهء هر زادهء زياد * بس رخنهها به سينهء مردان فكندهاى شرمت ز كرده باد ! كه گيسوى اهل بيت * در ماتم حسين ، پريشان فكندهاى
--> ( 1 ) . رنج و مشقت ( 2 ) . پاك كند ( 3 ) . ميانهء دريا در دل توفان دريا