محمد على مجاهدى
208
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
نزديك شد كه رخنه شود پردهء حجاب * از بس خدنگ ناله برآمد بر آسمان چندان كه مىفتاد در آن دشت كين ، نظر * لبريز بود باديه از خون كشتگان نخلى فتاده ، هرطرف از تيشهء ستم * غلتان به خاك معركه ، تنهاى سروران از دود آتشِ دلِ آن كاروان هنوز * اشك ستاره مىچكد از چشم آسمان ناگاه چشم حسرت زينب ز اهل بيت * افتاد بر برادر امى در آن ميان پس با دل شكسته و ، با جان دغدار * رو كرد سوى روضهء جدّ بزرگوار كاى غمگسار ! اين تن بىسر ، حسين توست * اين شهريار بىسر و افسر ، حسين توست اين غرق بحر غم ، كه ز توفان كوفيان * در خون خويش گشته شناور ، حسين توست اين سرور شهيد ، كه او را شد از ستم * دامان دشت : دامن مادر ! حسين توست اين ماه برج عصمت و ، مهر سپهر دين * كز تيغ خصم گشته دو پيكر ، حسين توست اين خوبه ناز كردهء دامان فاطمه * كز خون گرم خفته به بستر ، حسين توست اين تشنگى كشيدهء محزون ، كه عاقبت * نوشيده آب از دم خنجر ، حسين توست اين شاهباز بىپروبال از جفاى چرخ * كز تير جور كرده برون پر ، حسين توست اين تازه گل ، كه مانده چنين خوار بر زمين * بىمشفق و معاون و ياور ، حسين توست اين بيكس غريب ، كه در پيش چشم او * گرديده كشته خويش و برادر ، حسين توست اين سر به باد داده ، كه در خلد حوريان * بگشوده از مصيبت او سر ، حسين توست اين آبروى علم ، كه از آتش ستم * با خاك راه گشته برابر ، حسين توست اين آفتاب برج شرف ، كز سپهر زين * شد سرنگون ز خصم بداختر ، حسين توست شاهى كه بسته خصم بر او ره ز ششن جهت * حيرتكنان فتاده به ششدر ، حسين توست نور دو چشم فاطمه و مجتبى است اين * اين يادگار حيدر صفدر ، حسين توست آن گه به جانب نجف ، آن سرور زمان * روى خطاب كرد كه : اى شاه بيكسان ! بگشاى ديده ، واقعهء كربلا ببين * ما را اسير سلسلهء اشقيا ببين بنگر به نيزهها ، سر اولاد خويش را * بگذشت بىتو بر سر آلت چها ؟ ببين