محمد على مجاهدى
209
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
بر خاك و خون فتاده نگر ، پيكر حسين * چون برفتاد ريشه آل عبا ؟ بين بود آن گل شكفته كه ريحان باغ خلد * افسرده شدند تشنگى ، اين ماجرا ببين آن محترم كه از دل و جانت جدا نبود * از تيغ ناكسان سرش از تن جدا ببين آن گوهرى كه بود دُرِ گوشوار عرش * در گوشمال دست ستم ، مبتلا ببين آن دُر كه رشتهاش ، رگ جان رسول بود * غلتان به خون لعلى خود از جفا ببين ز آن تازه نخلهاى گلستان خويشتن * بر نيزهها نظر كن و ، نشو و نما ببين آن را كه بود بالش پر : بال جبرييلى * افتاده چون به وادى درد و بلا ، ببين شاهى كه بود مركب او : چارپاى ركن * افكندهاش به معركهء كربلا ببين قاسم به خلد ، وعدهء داماديش فتاد * از خون ، به دست و پاى شريفش حنا ببين گشته جدا از پيكر عباس ، دست او * دست از جهان كشيدن آن مقتدا ببين بنگر به دست اهل شقاوت ، سر حسين * در دست ديو ، خاتم آل عبا ببين از حلق آل خويش ، روان جوى خون نگر * آل زياد را ، همه مطلب روا ببين چندى در سرشك به مژگان ديده سفت * پس كرد رو به جانب باد صبا و ، گفت : رو اى صبا ! به يثرب و از حال ما بگو * اينها كه ديدهاى ، همه با مصطفى بگو اى پيك بيكسان ! گذرى بر مدينه كن * احوال ما به فاطمه خير النّسا بگو تقرير كن حديث غماندوز كربلا * با ما هر آن چه رفت ز اهل جفا ، بگو بستند آب بر رخ ما ، خيل كوفيان * بر ما چها گذشت ازين ماجرا ؟ بگو كردند قصد غارت ما ، قوم نابكار * ديوان ما فتاد به روز جزا ، بگو آن خاندان ، كه كشتى نوحش ، رسول خواند * از سيل خون فتاده به بحر بلا ، بگو آن شاهباز سدره نشين ، از جفاى چرخ * شد دستگير « 1 » پنجهء اهل جفا ، بگو در كربلا فتاده حسين تو ، تشنهلب * افسرده گشت گلشن آل عبا ، بگو چون سرگذشت قتل شهيدان به سر رسد * فصلى هم از غريبى ما اى صبا ! بگو با ما ببين فراق عزيزان چه مىكند ؟ ! * افسانهء جدايى ما را ، جدا بگو
--> ( 1 ) . دستگير در اينجا به معنى اسير آمده كه البته بر خلاف رويه است .