محمد على مجاهدى
191
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
گرچه گردون با دلى از سنگ باشد سختتر * راست نتواند نمود از بار اين محنت ، كمر در سوادِ ديدهها از گريه شور كربلاست * وز قيامت ، مىدهد بيتابى دلها خبر بس كه بر بالاى هم ، داغ مصيبت چيده است * دل به رنگ لالهء صد برگ آيد در نظر از خراش سينه مىپيچد به هم پاى نفس * وز هجوم گريه مىغلتد به خون ، نور بصر دست را ، كى فرصت پرسيدن چشم ترست ؟ * يا گريبان مىدرد ، يا خاك مىريزد به سر بس كه دشت خاك امكان شد ز جوش گريه تار « 1 » * غير گرد غم نمىآيد غبارى در نظر خار و خس سيراب و او را چون تف ياقوت بود * بر لب گوهرفشان ، تبخاله از سوز جگر آنكه چون مهر نبوت ، داشت از روى شرف * جا به دوش مصطفى ، تير بلا را شد هدف آب بر روى امام خويش بستند آن سپاه * پس به آب تيغ ، شستند از جبينش گرد ماه ! بس كه از خون ، كربلا سيراب شد ، چون خارپا * تا ابد ز آن دشت خونآلود مىرويد گياه بر تن ماهى به رنگ پيكر مه داغهاست * دارد اين غم ، داغ عالم را ز ماهى تا به ماه روز ميدان ، كس ركابش غير موج خون نداشت * مهر را باشد شفق همراه ، در روز سياه بر سپاه خصم چون آورد رو ، او را نبود * جز نگاه حسرت اهل حرم از پى پناه چون درآمد سروَش از پا ، بر سر بالين نداشت * مهربانى همچو شمع كشته ، غير از دود آه جان ، روان شد از تن اهل حرم چون بازگشت * مركبش چون قالب بىجان به سوى خيمهگاه بر زمين افتاده چون نور مهان ، گردون جناب * مانده همچون ديدهء بىمردمك خالى ركاب ديده پوشيدند ، چون ديدند خالى صدر زين * ماند مسند بىجم و ، افتاده از خاتم نگين ابر ماتم ، خيمه زد در گلشن آل عبا * آشكارا شد ز جوش گريه ، توفان از زمين عرصه شد بر عالم ايجاد ، تنگ از موج خون * شد سوار رود نيل از پرسش چشم ، آستين همچو مجمر ، رخنه صد جا داد بر خود آسمان * تا بريزد از هم ، اركانش ز آه آتشين چون نباشد آدم از روى ملايك شرمسار ؟ * كز بنى آدم پديد آيد خطايى اين چنين
--> ( 1 ) . تصحيح قياسى شد .