محمد على مجاهدى
192
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
حلّه بر تن چاك زد زهرا ، به رسم حوريان * دشت ماتم شد به رنگ كربلا ، خلد برين طوبى ، آب از ريشهء بيد مولّه « 1 » مىخورد * تا درين ماتم تواند زد سر خود بر زمين در عزاى خانه زاد خويشتن ، بيت الحرام * از لباس اهل ماتم بر نيايد تا قيام « 2 » بس كه مىجوشند در بامش تمام قدسيان * گشته خون از ناودان كعبه چون مژگان روان نغمه ، پرشيون كند تار حسينى در حجاز « 3 » * در مقام اين شعله ابراهيم را تا سوخت جان حلقهء در بس كه كار سيل غم بالا گرفت * حلقهء چشمى است پندارى به ماتم خونفشان بر رخ باب الصّفا واشد در ظلمت ، چو ديد * خانه خواه خويش بر خوان شهادت ميهمان شد دلى پرخون ز موج گريه ، قنديل حرم * بس كه مىبارد سرشك از ديدهء اهل جهان از صفا و مروه ، بطحا را به كف باشد دو سنگ * مىزند بر سينه از داغ غم لبتشنگان زمزم از گرد كدورت ، خاك بر سر مىكند * مانده بر جاى خود از حيرت نمىگردد روان پردهء ظلمت شد آخر جوشن بادام چشم * سوخت از بس در عزايش روغن بادام چشم صبح ، هر روز از صف مشرق بر افرازد لوا ؟ * يا فلك بندد به مرگ خرمى نخل عزا ؟ مىنمايد از شفق ، هر روز قرص آفتاب ؟ * يا سر شاه شهيدان است در طشت طلا ؟ سرنگون از موج خون شد خيمهء آل رسول ؟ * يا فتاده نوح را ، كشتى به گرداب بلا ؟ گردباد ، از تربت لبتشنگان گردد علم ؟ * يا ز حسرت خاك بر سر مىكند آب بقا ؟ از پى خورشيد تابان در شفق زد غوطه ، شام ؟ * يا به خون آلوده گيسوى شهيد كربلا ؟ هر شب از انجم شود چشم ملايك اشكبار ؟ * يا ازين غم بر تن افلاك باشد داغها ؟ در تن گردون الف داغى است مد كهكشان ؟ * يا گريبانى است چاك از ماتم آل عبا ؟ چون ( اثر ) ! اهل جهان را دل در آتش ز اين عزاست * سينهها از جوش اين ماتم ، زمين كربلاست
--> ( 1 ) . بيد مجنون ( 2 ) . قيامت ( 3 ) . تصحيح قياسى شد .