محمد على مجاهدى

168

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

در دشت دل ، قيامت دلها مرده كرد * اين نالهء گرفته كه با صور توأم است چون اهل دل متاع غم دل كنند عرض * دردى است اين كه بر همه دردى مقدم است آوخ كه عمر خنده و شادى تمام شد * جز آبِ شورِ گريه ، به مردم حرام شد هر سال تازه خون شهيدان كربلا * چون لاله مىدمد ز بيابان كربلا اين تازه‌تر كه مىرود از چشم ما برون * خونى كه خورده‌اند يتيمان كربلا آمد فرود و ، جمله به دلهاى ما نشست * گردى كه شد بلند ز ميدان كربلا اين باغبان كه بود ؟ كه ناداده آب ، چيد * چندين گل شكفته ز بستان كربلا گلبن به جاى گل ، دل خونين دهد به بار * خون خورده است خاك گلستان كربلا آه از دمى كه بىكس و بىيار و همنشين * تنها بماند رستم دستان كربلا داد ، آن گلى كه بود گل دامن رسول * دامن به دست خار بيابان كربلا گشتند حلقه ، لشكر افزون ز مار و مور * خاتم صفت به گرد سليمان كربلا خون خورد تيغ نيز ، كه تا يك نفس رساند * آبى به حلق تشنهء سلطان كربلا ! آبى كه ديو و دد همه چون شير مىخورند * آل پيمبر ، از دم شمشير مىخورند ! از موج گريه ، كشتى طاقت تباه شد * وز دود آه ، خانهء دلها سياه شد تا بود در جگر نم خون ، وقف گريه گشت * تا بود در درون نفسى ، صرف آه شد زين غم كه سرخ شد رخ شهزادگان به خون * بايد سياه پوش چو بخت سياه شد تنها نه گرد غصه به آدم رسيد و بس * اين غم ، غبار آينهء مهر و ماه شد پيغام درد تا برساند به شرق و غرب * پيك سرشك هر طرفى رو به راه « 1 » شد ايام ، تيره شد چو محرم فرا رسيد * اين ماه ، داغ ناصيهء « 2 » سال و ماه شد خورشيد كرد دعوى ماتم رسيدگى * رنگ شكسته ، بر رخ زردش گواه شد

--> ( 1 ) . روانه ( 2 ) . پيشانى