محمد على مجاهدى

169

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

هركس كه گريه كرد درين مه ز سوز دل * جبريل شد ضمان كه : برى از گناه شد فردا چو گل شكفته شود پيش مصطفى * رويى كه اندرين دهه ، همرنگ كاه شد در گريه كوش تا بتوانى ، كه درخور است * عذر گناه عمر ابد ، ديدهء تر است فرياد از دمى كه شهنشاه دين پناه * در بر ، سلاح جنگ فروزان چو برق آه آمد برون ز خيمه ، وداع حرم نمود * با خيل درد و حسرت و با خيل اشك و آه بىاهتمام حضرت او ، اهل بيت شرع * چون شرع در زمانهء ما ماند بىپناه از دود آه اهل حرم ، شد سياه‌پوش * چون خانه‌هاى اهل حشم ، خيمه‌هاى شاه اين يك ، نشسته در گل اشك از هجوم درد * آن يك ، فتاده از سر حسرت به خاك راه اشك يكى ، گذشته ز ماهى ازين ستم * آه يكى ، رسيده ازين غصه تا به ماه زين سوى ، شه ز خون جگر گشته سرخ‌روى * ز آن سوى ، مانده خصم سيهكار روسياه چشمى به سوى دشمن و ، چشمى به سوى دوست * پايى ، به ره نهاده و پايى به بارگاه غيرت ، كشيده گوشهء خاطر به دفع خصم * حيرت ، گرفته اين طرفش دامن نگاه آتش ركاب گشته در انديشه ، فكر جنگ * سيماب جلوه كرده رگ و ريشه عزم راه پايش ركاب خواهش و ، دستش عنان‌طلب * تن در كشاكش حرم و ، دل به حربگاه بگرفت دامن شه دين ، بانوى حرم * فرياد بركشيد كه : اى شاه محترم ! دامن‌كشان ، چنين ز بر ما چه مىروى ؟ * ما را چنين گذاشته تنها ، چه مىروى ؟ بنگر كه در غم تو فتاديم در چه روز ؟ * اى غمگسار و مونس شبها ! چه مىروى ؟ ما پاى بند صد غم و درديم هر زمان * پنهان چه مىخرامى و پيدا چه مىروى ؟ دانى كه بيكسيم و غريبيم و عاجزيم * ما را چنين فكنده به صحرا ، چه مىروى ؟ اولاد فاطمه ، همگى بيكس‌اند و زار * اى نور ديدهء دل زهرا ! چه مىروى ؟ تو ، ناخداى كشتى شرع پيمبرى * كشتى دين فكنده به دريا ، چه مىروى ؟ در پيش دشمنان كه فزون‌اند ز اختران * چون آفتاب ، يك تن تنها چه مىروى ؟ صد جان و دل در آتش فرقت كباب شد * اى مرهم جراحت دلها ! چه مىروى ؟