محمد على مجاهدى

140

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

يا مرتضى على ! كه چو گنجى نهان ز چشم * بركش ز گنج پرده كه عالم خراب شد بر ناكسى كه ظلم كند ، جاى رحم نيست * ظالم بكش كه كشتن ظالم ثواب شد مردود آستان تو ، مردود كبريا است * هركس كه هست ، واجب ازو اجتناب شد شد كار زر ز سكهء اثنى عشر درست * وز خطبه نام آل تو فصل الخطاب شد ( اهلى ) به اهل بيت تو دست اميد زد * او را گشايشى كه شد ، از اين جناب شد يا رب ! به عفو اگر نكنى نامه‌ام سفيد * خواهم سياهروى به روز جواب شد هستم اميدوار به لطفت كه عاقبت * خواهد دعاى خسته‌دلان مستجاب شد « 1 » * * * اى دل ! ز سوز گريه ، جگر را كباب كن * ياد از حسين تشنه به چشم پرآب كن تن خاك كن به مهر حسين و ، به باد ده * هر ذره خاك را شرف آفتاب كن دلشاد ساز بمؤمن و ، مشرك : شكسته‌دل * آباد ساز كعبه و ، خيبر خراب كن در ظلمتيم يا على ! از پرده رخ نماى * آب حيات ما شو و كشف حجاب كن شير حقى و ، كار تو بر خواهش حق است * اى شير حق ! به خواهش اين خون شتاب كن دست قضا ، ركاب مه نو گرفته است * اى شهسوار معركه ! پا در ركاب كن بشكن در فلك كه به آل تو در ببست * خيبرگشاست دست تو ، اين فتح باب كن شير فلك كه قصد جگر گوشهء تو كرد * بر آتش غضب ، جگر او كباب كن آب از حسين ، چشمهء خورشيد بسته است * خاكش به چشم افكن و بحرش سراب كن آبى كه دور شد ز حسين ، از تبش بسوز * سر تا سرش در آبله غرق از حباب كن خاكى كه خورد خون حسين ، از سيه‌دلى * ز آن خون گرم چون مس سرخش مذاب كن نرگس كه بىگل رخ او چشم كرد باز * بازش به خوابگاه عدم مست خواب كن بىروى اوست خندهء گل سرد ، اگر كند * سر تا قدم ز گريهء گرمش گلاب كن شاها ! موافقان كه جگر تشنهء غمند * سير از شراب خلد - چه شيخ و چه شاب - كن ( اهلى ) چو بندهء توبه اميد رحمت است * رحمى به بنده ، اى شه مالك رقاب كن

--> ( 1 ) . همان ، ص 467 تا 469 .