محمد على مجاهدى
141
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
از خوان لطف خويش ، مرا يك نواله بخش * و آن را به رزق باقى عمرم ، حساب كن وقت دعا طمع نكنم كاى فلك مرا * سير از نعيم خلد بنعم الثواب كن مهر على و آل على خواهم از خدا * يا رب ! همين دعاى مرا مستجاب كن « 1 » * * * آمد عشور « 2 » و ، در همه ماتم گرفته است * آه اين چه ماتم است كه عالم گرفته است ؟ ماه محرم آمد و ، بيگانه را چه غم ؟ * كاين برق غم به سينهء محرم گرفته است ز آن مانده است تشنه گر خاك كربلا * كز خون اهل بيت نبى ، نم گرفته است ز آن غم كه گشت آب فرات از حسين دور * توفان غصه در دل زمزم گرفته است بست از حسين آب و ، به سگ مىدهد * اين سگ ببين كه صورت آدم گرفته است ! سوز دل كباب حسيناش چه غم بود * مستى كه خود شراب دمادم گرفته است ! بر نيزه نيست سرخى خون از سر حسين * كآتش به جان نيزه و پرچم گرفته است ناوك زدند بر دل طفلى كه از عطش * پيكان آبدار به مرهم گرفته است كس را مجال نطق درين داورى كجاست ؟ * روح القدس درين سخنش دم گرفته است ز آن هر محرم است جهان تا جهان سياه * كآن آفتاب ماه محرم ، گرفته است تنها نه در ميانهء ما شور اين عزاست * كاين شور در زمين و زمان هم گرفته است زين دود سينهها كه برآمد عجب مدار * گر تيرگى در آينهء جم گرفته است پيداست حال گريهء شبهاى تا به روز * در سبزهزار چرخ كه شبنم گرفته است سيمرغوار گم شد ازين غصه خرمى * كز قاف تا به قاف جهان ، غم گرفته است چرخ فلك كه خاك ره او نمىبرد * خود را چنين بلند و معظم گرفته است از بار منت كرم خاندان اوست * پشت فلك كه همچو كمان ، خم گرفته است زال سپهر ، خون جگرگوشهاش بريخت * شيرى كه صد هزار چو رستم گرفته است پيوسته گرچه كار اجل صيد كردنست * صيدى چنين به دام فنا كم گرفته است
--> ( 1 ) . همان ، ص 497 و 498 . ( 2 ) . عاشورا