محمد على مجاهدى

139

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

شب در عزاى اوست سيه‌پوش و صبحدم * گويى كه در گلو نفس از شيونش گرفت از داغ دل بسوخت چنان لاله زين عزا * كآتش ز داغ سينه به پيراهنش گرفت روزم ، شب از عزاى حسين است و روزگار * ز آن است تيره روز كه آه منش گرفت آهم بسوخت خانهء دل ، وين گواه بس * دود سواد ديده كه در روزنش گرفت خون حسين آن‌كه پى لعل و دُر بريخت * آن لعل و دُر ، شد آتش و در مخزنش گرفت آن كو امان نداد به خون حسين و آل * فرياد الامان همه در مأمنش گرفت اين نور چشم شاهسوارى است كآسمان * كحل نظر ز گرد سم توسنش گرفت ( اهلى ) ! طمع به خرمن گردون چه مىكنى ؟ * بىخون دل دو دانه كه از خرمنش گرفت ؟ « 1 » * * * واحسرتا كه ديده ز حسرت پرآب شد * در ماتم حسين على ، دل : كباب شد اى آسمان ! اگر در رحمت گشاده‌اى * ظلم تو بر حسين على از چه باب شد ؟ فرق شريف آل على بر زمين چراست ؟ * چتر يزيد از چه سبب بر سحاب شد گردون چرا به باد عدم داد آن ورق * كز نسخهء دوكون وجود انتخاب شد ؟ از باد فتنه ، زير و زبر باد روزگار ! * كز روزگار منقلب اين انقلاب شد لعنت هزار بار و ، هزاران هزار بار * بر دست و خنجرى كه از آن خون خضاب شد بحر فلك نداشت حيا ، كز محيط آن * با داغ دل حسين على بهر آب ، شد در ساعتى كه شاه شهيدان تشنه‌لب * چون چشمهء حيات به زير نقاب شد استاده بود شاه عرب ، ديده‌ها پرآب * مىگفت : هان شتاب ! كه وقت شتاب شد فرماى يا حسين ! كه بهر تو در بهشت * ساقى كوثر از پى جام شراب شد از شوق مقدمت همه حوران روضه را * جاروب راه ، گيسوى مشكين طناب شد از خون بشست مصحف رخ را ورق ورق * خير النسا كه كاشف ام الكتاب شد آن دم كه آفتاب سر نيزه شد بلند * بر نيزه آن زمان سر آن آفتاب شد در خانه‌اى كه لطف و كرم بود بيحساب * داد از ستمگران كه ستم بيحساب شد

--> ( 1 ) . همان ، ص 442 و 443 .