محمد على مجاهدى

134

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

در هر قبيله از قِبَل خوان اهل بيت * ماتم رسيده‌اى شدهء مجنون كربلا بس فتنه‌ها كه بر سر مروانيان رسيد * وقتِ طلوع اختر گردون كربلا بردند داغ فتنه آخر زمان به خاك * مرغان زخم خورده مفتون كربلا گرگان پير دامن پيراهن حسين * ناحق زدند در عرقِ خون كربلا خونابه روانِ جگرپاره رسول * در هر ديار سر زده بيرون كربلا اين خوان نه اندكى است كه پنهان كند كسى * شايد كزين مُكابره « 1 » توفان كند كسى 3 اى رفته در قضاى خدا ماجراى تو * غير خدا كه مىرسد اندر قضاى تو ؟ اى رفته با دهان و لبِ تشنه از ميان * آب حيات در قدم جانفزاى تو بيگانه از خدا و رسول است تا ابد * برگشته اخترى كه نشد آشناى تو كردى چو در رضاى خدا و رسول كار * باشد يقين رضاى خدا در رضاى تو چندين هزار جامه اطلس قبا شود * فردا كه آورند به محشر عباى تو بربسته رخت كعبه و مانده قدم به راه * بهر زيارت حرم كربلاى تو اى دست برده از يدِ بيضا در آستين * مفتاح هفت روضهء جنّت عصاى تو بخشى ز نور سرمهء « مازاغ « 2 » » روشنى * بىديده را كجا خبر از توتياى تو ؟ ما را كه ديده در سرِ اين شور و شين شد « 3 » * عزم زيارت حرمت ، فرض عين شد 4 آه اين چه ميل داشتن ملك و تاج بود ؟ * اين خود چه برفراشتن تخت عاج بود ؟ دردا كه رفت در سرِ كار زمينِ رى * آن سر كه خونبهاى جهانش خراج بود

--> ( 1 ) . اظهار كبر و معارضه و دشمنى كردن با كسى . ( 2 ) . مازاغ البصر و ماطغى ، سورهء النّجم ، آيه 17 . ( 3 ) . شاعر در اينجا اشاره به ضعف بيانى خود مىكند كه در شرح احوال او گذشت .