محمد على مجاهدى
119
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
شمع عالمتاب عيسى را درين دير كهن * هر صباح از پرتو قنديل زرّينش ضياست ز آب چشم زائران روضهاش « طوبى لهم » * شاخ طوبى را به جنت قوّت نشو و نماست مهبط انوار عزّت مظهر اسرار لطف * منزل آيات رحمت ، مشهدِ آل عباست اى كه زوّار ملايك را جنابت مقصدست * وى كه مجموع خلايق را ضميرت پيشواست نعل شبرنگ تو گوش عرشيان را گوشوار * گرد نعلين تو چشم روشنان را توتياست صفحه تيغ زبانت عارى از عيب خلاف * روى مرآت ضميرت صافى از رنگ رياست نارى از نور جبينت شمع تابان صباح * تارى از زلف سياهت خطّ مشكين مساست ناسزايى كاتش قهر تو در وى شعله زد * تا قيامت هيمهء دوزخ شد و انيش سزاست بهره جز آتش چه دارد هركه سر برّد به تيغ ؟ * خاصه شمعى را كه او چشم و چراغ انبياست هر سگى كز روبهى با شير يزدان پنجه زد * گر خود او آهوى تاتارست ، در اصلش خطاست تا نهان شد آفتاب طلعت در زير خاك * هر سحر پيراهن شب در برِ گيتى قباست در حقِ باب شما آمد : « علىُّ بابُها » * هر كجا فصلى درين باب است در باب شماست تا صبا از سرِّ خاك عنبرينت برد بوى * عاشق او شد به صد دل زين سبب نامش صباست هركس از باطل به جايى التجايى مىكند * ز آن ميان ما را جناب آل حيدر ملتجاست كورىِ چشم مخالف ، من : حسينى مذهبم * راه حق اين است و نتوانم نهفتن راه راست اى چو دريا خشك لب ! لب تشنگان رحمتيم * آبِ رويى ده به ما كآبِ همه عالم توراست خواهشت : آب است و ما مىآوريم اينك به چشم * خاكسار آن كس كه با دريا به آبش ماجراست بر لبِ رود على « 1 » ، تا آب دلجوى فرات * بسته شد ز آن روز باز افتاده آب از چشمهاست جوهر آب فرات از خون پاكان گشت لعل * اين زمان آن آب خونين همچنان در چشم ماست سنگها بر سينه كوبان ، جامها در نيل غرق * مىرود نالان فرات آرى ازين غم در عزاست آب كف برروى ازين غم مىزند ليكن چه سود ؟ * كف زدن بر سر كنون ؟ كاندر كفش باد هواست ! يا امام المتّقين ! ما مفلسان طاعتيم * يك قبولت صد چو ما را تا ابد برگ و نواست يا شفيع المُذنبين ! در خشكسال رحمتيم * ز ابرِ احسان تو ما را چشم باران عطاست يا امير المؤمنين ! عام است خوان رحمتت * مستحقِّ بينوا را بر درت گوش صلاست
--> ( 1 ) . فرزند على