محمد على مجاهدى

105

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

گر همى مؤمن شمارى خويشتن را ، بايدت * مُهر زرّ جعفرى بر دين جعفر داشتن بندگى كن آل ياسين را به جان تا روز حشر * همچو بىدينان نبايد روى اصفر « 1 » داشتن « 2 » براى پرهيز از اطالهء كلام به نقل ابياتى از آثار منظوم او كه ارتباط تنگاتنگ با سالار شهيدان و واقعهء كربلا دارد ، در اين مقام بسنده مىكنيم . پيداست كه اين‌گونه آثار او با چه تأثيراتى به همراه بوده است : تا همه آن بينى آنجا كِت « 3 » كند چشم ، آرزو * تا همه آن يا بى آنجا كِت كند راى ، اقتضا نى ز قصد حاسدانت در بدايت ، شهر تو * بر تو چونان بود چون بر آل ياسين ، كربلا ! ؟ « 4 » * * * تا ز سر ، شادى برون ننهند مردان صفا * پاى نتوانند بردن بر بساط مصطفى خرمى چون باشد اندر كوى دين ؟ كز بهر ملك * خون روان كردند از خلق حسين در كربلا از براى يك بلى كاندر ازل گفته است جان * تا ابد اندر دهد مرد بلى ، تن در بلا « 5 » * * * اى پسر ! پاى درين بحر مزن ز آن‌كه تو را * معبر و پايگه قلزم بىپايان نيست كاين طريق است كه دروى چو شوى ، توشه تو را * جز فنا بودن - اگر بوذرى و سلمان نيست اين عروسى است كه از حُسن رَخش با تن تو * گر حسينى همه ، جز خنجر و جز پيكان نيست « 6 » * * * پُر از زهرست كام من ( سنايى ) ! خوش سخن رانم * قيامت ، زهر بايد خورد گر دستم سخن گيرد ! ولى ميراث استادان ازين زيبا سخن دارم * حسينى بايد از معنى كه تا جاى حسن گيرد « 7 » * * *

--> ( 1 ) . زرد ( 2 ) . ديوان حكيم سنائى غزنوى ، به اهتمام مدرس رضوى ، ( انتشارات سنايى ، تهران ) ص 467 تا 471 . ( 3 ) . كه تو را ( 4 ) . همان ، ص 38 . ( 5 ) . همان ، ص 41 . ( 6 ) . همان ، ص 97 . ( 7 ) . همان ، ص 136 .