العلامة الحلي ( مترجم : عليرضا كهنسال )
43
نهج الحق و كشف الصدق ( فارسي )
به ناسزا آلوده نگشت و از حد ادب علمى بيرون نرفت . گفتگو گاه در محضر شاه صورت مىبست و گاه به سمع او مىرسيد . آوازه مجالس در شهرها پيچيد و خاصه در سپاه مغول و فرماندهان آن كارگر افتاد . سرانجام سلطان محمّد خدابنده تشيع را پذيرفت و از پاسداران آن گشت بىآنكه بر مذاهب ديگر جفا روا دارد ، كه خود مردى حكيم بود و آموزگارى حكيم داشت . شاه ، ارباب مذاهب اسلامى را در انجام مناسك و دعوت آزاد گذارد اما سنيان بدين مايه خرسند نگشتند و كمر به گرداندن سلطان از مذهب قرآن بستند . حق چون سپيده دمان بر فرمانروا عيان شده بود و خدا بنده از فرمان خدا رخ نتافت ؛ او بر تشيع استوار ماند . سران مغول در مذهب به راه شاه رفتند و بىاكراه ، جملگى شيعه شدند مگر دو تن ، « جويان » و « ايسن قتلغ » كه بر طريقه سنيان پاى فشردند . سلطان خدا بنده به سلطانيه ، كنار گنبد بزرگى كه قبه سلطانيه نام دارد و هنوز برپاست ، مدرسى ساخت كه آموزشگاه علوم دينى بود . نيز ، مدرسهاى متحرك ساخت كه در سفرها با او بود و از علّامه خواست مدير و مدرس هر دو مدرسه باشد . مدرسه از چهار ايوان و تعدادى اتاق و تالار كه خيمههاى بزرگى از كرباس بود تشكيل شده بود . طلاب كه شمار آنان به صد تن مىرسيد در آن خيمهها به درس مىپرداختند . از استادانى كه در تدريس دستى داشتند مىتوان عضد ايجى ، بدر الدين شوشترى و فقيه حكيم قطب الدين يمنى تسترى را نام برد كه جملگى اهل سنت بودند . بدينسان دموكراسى دينى در آن محيط حكمفرما بود و نمونهاى عملى از تقريب مذاهب به چشم مىخورد . از مصاحبه و مناظره علّامه با دانشمندان ايرانى و درس گفتن براى دانشجويانى كه