عبد الرزاق مقرّم ( مترجم : پرويز لولاور )
149
الامام الجواد ( ع ) ( نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد ع ) ( فارسي )
روايت « اسحاق بن اسماعيل » خود گواه اين مطلب است . او مىگويد : در سالى كه جهت انجام فريضهء حج به مكه مشرف شده بودم ، عده زيادى براى ديدار با حضرت امام جواد عليه الصلاة و السلام آمده بودند . من ده مسأله را در نامهاى نوشتم تا از ايشان سوال كنم . در همان روزها ، فرزندى نيز در راه داشتم . با خود انديشيدم : پس از آن كه حضرت به مسائل من پاسخ فرمودند ، تقاضا مىكنم تا دعا كنند خداوند فرزند پسرى به من عطا كند . چون مردم سؤالهايشان را پرسيدند ، برخاستم - و نامه نيز در آن حال در دستم بود تا از ايشان سوال كنم - به محض اين كه امام عليه الصلاة و السلام نظر مباركشان بر من افتاد فرمودند : « اى اسحاق ! او را احمد نام بگذار » . پس از مدتى پسرى برايم متولد شد كه او را احمد نام گذاشتم ، او مدتى زنده بود و سپس از دنيا رفت . در ميان مردمى كه در جمع حضور داشتند ، « على بن حسان واسطى » معروف به « عمش » مىگويد : براى حضرت امام جواد عليه الصلاة و السلام ، چند اسباببازى كه يكى از آنها نقره بود ، با خود برده بودم تا به ايشان هديه بدهم . چون امام عليه الصلاة و السلام پاسخ همه را دادند و مردم از نزدشان رفتند ، حضرت تشريف بردند . من به دنبالشان رفتم و خادم ايشان « موفق » را ديدم و گفتم كه براى من از حضرت اجازهء ورود بگيرد . وقتى اجازه يافتم داخل شده و سلام دادم . حضرت پاسخ مرا دادند . در چهرهء مباركشان كراهتى را مشاهده كردم ، اما به من دستور نشستن ندادند . به ايشان نزديك شدم و اسباببازيها را در حضورشان گذاشتم . غضبآلود به من نظر كردند و آنها را به چپ و راست پرتاب كرده و فرمودند : « ما لهذا خلقنى اللّه ما انا و اللعب . » « خداى متعال مرا براى اين نيافريده است . مرا با بازى چه كار ؟ ! » من از ايشان درخواست عفو كردم . حضرت مرا بخشيدند و من از حضورشان خارج شدم . « 1 » اين حديث به ما مىگويد : در روزى كه گروهى از بزرگان بغداد قصد زيارت خانهء خدا را داشتند حضرت امام جواد عليه الصلاة و السلام در مدينه بودند و آنان مصادف با سال شهادت حضرت امام رضا عليه الصلاة و السلام ، خدمت ايشان رسيدند . آنان آمده بودند تا از
--> ( 1 ) - مدينة المعاجز ، سيد هاشم بحرانى ، صفحه 527 ، باب 39