عبد الحي الكتاني ( مترجم : عليرضا ذكاوتى قراگزلو )

141

نظام الحكومة النبوة المسمى التراتيب الادارية ( نظام ادارى مسلمانان در صدر اسلام ) ( فارسي )

بساخت ، عمر بن خطاب بود در خلافتش . « 1 » البته عمر در زمان پيغمبر ( ص ) متولى امر بازار بود و تازيانه با خود داشت . در كشف الظنون آمده است : « احتساب ، كاوش در امور جارى بين مردم شهر است و اينكه معاملات آنها طبق قانون عادلانه و تراضى طرفين باشد ، و تمدن بدون آن انجام‌پذير نيست ؛ و نيز ادارهء مردم است با نهى از منكر و امر به معروف به طورى كه به مشاجره و تفاخر نينجامد ، و زجر و منع بر حسب نظر خليفه صورت مىگيرد . مبادى احتساب بعضى فقهى است و بعضى امور استحسانيه ناشى از رأى خليفه مىباشد و غرض از آن ، تحصيل ملكه‌اى براى محتسب در اين امور است كه اجراى كارهاى شهر به كامل‌ترين صورت باشد و اين از دقيق‌ترين علوم است ، و جز صاحب فهم تيز و تشخيص صواب ، آن را در نمىيابد ؛ زيرا اشخاص و احوال و زمانها بر يك شيوه نيست ، بلكه براى هر زمانى و هر حالتى سياست معيّنى ناگزير است ، و اين از دشوارترين كارهاست » . تأليفاتى هم در اين باب هست كه در كشف الظنون ذكر شده است . ( 1 ) نكتهء مهم : درّه يا تازيانهء عمر كه در صحيح بخارى ( كتاب العتق و كتاب الديات ) ذكر آن آمده ، تازيانه‌اى عريض بود از چرم بافته ، حد وسط در نرمى و سختى و يا تازيانهء نصب شده بر سر چوب . آورده‌اند عمر از باب محاسبهء نفس ، شبها چه بسا خود را با آن مىزد ! همچنين گفته‌اند نظير تازيانهء عمر ، بلكه سخت‌تر از آن را عثمان نيز داشت و على ( ع ) نيز تازيانه‌اى با خود داشت . مطرف گويد : روزى از مسجد بيرون آمدم ، مردى از پشت سر مرا صدا زد : « ازارت را بالاتر ببند كه لباست پاكيزه‌تر مىماند و ديرتر پاره مىشود » . پشت سر او راه افتادم ، مانند يك اعرابى بدوى با ردايى و ازارى . گفتند : اين امير مؤمنان على بن ابى طالب ( ع ) است . همچنان مىرفت تا به بازار شترفروشان رسيد ، فرمود : « معامله كنيد ، اما قسم نخوريد ؛ كه كالا را به فروش مىرساند ، اما بركت را مىبرد » ، و به بازار خرمافروشان رسيد ، ديد خادمى مىگريد . پرسيد : چرا مىگريى ؟ گفت : اين مرد يك درهم خرما به من فروخته ، ارباب از من قبول نمىكند و اين فروشنده ، خرما را پس نمىگيرد . على ( ع ) به آن فروشنده فرمود : خرمايت را بگير و پولش را پس بده ، كه اين اختيارى ندارد . ( 2 ) منادى در زمان پيغمبر ( ص ) در الصحيح از عبد الله بن عمر روايت است كه در زمان پيغمبر ( ص ) هرگاه كسوف مىشد ندا

--> ( 1 ) . قلقشندى ، صبح الاعشى ، ج 5 ، ص 452 .