الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
98
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
و مردمى را كه كشتنشان را خداى عزّ و جلّ حرام كرده است مىكشد به كينه و دشمنى و از آن كار زشت خرّم و شادان است گويا هيچكار زشت نكرده است ؟ ! ! ! ابن زياد گفت : خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم چنان كشتنى كه در اسلام كسى را آنچنان نكشته باشند . ( 1 ) مسلم فرمود : مناسب با تو همين است كه در اسلام بدعتىگذارى كه پيش از اين در آن نبوده است و كشتن به طرز زشت و مثله كردن و ناپاكى و پست فطرتى را به خود اختصاص دهى چنان كه هيچيك از مردم را اين صفات سزاوار نباشد مانند تو . پس ابن زياد او را دشنام داد و هم حسين و على عليهما السّلام و عقيل را و مسلم ديگر سخن نگفت . مسعودى گفت : چون كلام ابن زياد به انجام رسيد و مسلم با او در جواب درشتى مىكرد او را گفت بالاى قصر بردند و احمرى را كه مسلم بر وى ضربت زده بود گفت : تو بايد مسلم را بكشى تا قصاص آن ضربت كرده باشى . ( 2 ) و جزرى گويد : مسلم با پسر اشعث گفت : و اللّه اگر زينهار تو نبود من تسليم نمىشدم به شمشير به يارى من برخيز تو كه امانت شكسته نشود . پس مسلم را بالاى قصر بردند و او استغفار مىكرد و تسبيح مىگفت پس وى را بر آن موضع كه مشرف بر بازار كفشگران است گردن زدند و سرش بيفتاد قاتل وى بكير بن حمران است كه مسلم وى را ضربت زده بود آنگاه پيكر او را هم به زير انداختند و چون بكير فرود آمد ابن زياد پرسيد : مسلم را چون بالا مىبردند چه مىگفت ؟ جواب داد : تسبيح مىگفت و استغفار مىكرد و چون خواستم او را بكشم گفتم : نزديك شو سپاس خدا را كه تو را زير دست من ذليل كرد تا قصاص كنم پس ضربتى فرود آوردم كارگر نشد گفت : اى بنده اين خراشى كه كردى قصاص آن ضربت من نشد . ابن زياد گفت : هنگام مرگ هم تفاخر . بكير گفت : ضربت دوّم زدم و او را كشتم . و طبرى گويد : او را بالاى قصر بردند و گردن زدند و پيكر او را به زير افكندند كه مردم بينند و هانى را فرمود به كناسه بردند يعنى جايى كه خاكروبهء شهر را در آنجا ريزند و به دار آويختند . ( 3 ) و مسعودى گفت : بكير احمرى گردن مسلم بزد چنان كه سرش به زمين فرو افتاد و پيكرش را دنبال سرش بيفكندند آنگاه فرمود تا هانى را به بازار بردند و به زارى بكشتند فرياد مىزد : اى آل مراد او شيخ و سرور آن قبيله بود چون سوار مىشد با او چهار هزار سوار زره پوشيده و هشت هزار پياده بود و اگر هم سوگندان وى از كنده و غير آن به آنها مىپيوستند سى هزار سوار زرهپوش بودند با اين همه يكتن از آنها را نيافت همه سستى نمودند و به يارى او نيامدند .