الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

92

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

پدر رفت و او با عبيد الله نشسته بود پس آهسته با پدر سخنى گفت ابن زياد پرسيد : چه مىگويد ؟ محمد گفت : مرا آگاه كرد كه مسلم بن عقيل در يكى از خانه‌هاى ماست ابن زياد عصا بر پهلوى او بزد و گفت : هم اكنون برخيز و او را بياور . ( 1 ) ابو مخنف گفت : قدامة بن سعد بن زائده ثقفى براى من حكايت كرد كه ابن زياد شصت يا هفتاد مرد با پسر اشعث بفرستاد همه از قبيلهء قيس و رئيس آنان عبيد الله بن عباس سلمى . و در حبيب السير گويد : با ابن اشعث سيصد مرد فرستاد و سوى آن خانه آمدند كه مسلم بن عقيل بدانجا بود . و در كامل بهايى است كه : چون مسلم شيههء اسبان بشنيد آن دعا كه مىخواند به شتاب تمام كرد آنگاه زره پوشيد و طوعه را گفت : نيكى و احسان خود را به جاى آوردى و بهرهء خويش از شفاعت رسول خدا سيّد انس و جان صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دريافتى آنگاه گفت : دوش عمّ خود امير المؤمنين را در خواب ديدم گفت : تو فردا با مايى . و در بعضى كتب مقاتل است كه چون فجر طالع شد طوعه براى مسلم آب آورد تا وضو سازد و گفت : اى مولاى من ديشب نخفتى ؟ گفت : بدان كه اندكى خفتم در خواب عمّ خود امير المؤمنين را ديدم مىگفت : « الوحا الوحا العجل العجل » زود زود ، بشتاب بشتاب . و گمان دارم امروز روز آخر من باشد . و در كامل بهايى است كه : در اين وقت لشكر دشمن به در سراى طوعه رسيدند و مسلم ترسيد خانه را بسوزانند بيرون آمد و چهل و دو تن از آنها را بكشت . سيد و شيخ ابن نما گفته‌اند كه : مسلم زره بپوشيد و بر اسب سوار شد و به شمشير زد ايشان را تا از خانه بيرون كرد . ( 2 ) مؤلّف گويد : ظاهرا سوار شدن بر اسب را تنها سيّد و ابن نما ذكر كرده‌اند و سيّمى براى آنان نيافتم . و مسعودى در مروج الذهب صريحا گفته است كه : مسلم پيش از ورود به خانه طوعه سوار بود و اسب با او بود گويد از اسب پياده شد و سرگردان در كوچه‌هاى كوفه راه مىرفت و نمىدانست روى به كدام جانب آورد تا به خانهء زنى از موالى يعنى بستگان اشعث قيس رسيد و از او آب خواست او را آب داد و از حال او بپرسيد مسلم سر گذشت خويش بگفت پس زن رقّت كرد و او را منزل داد . و ابو الفرج گفت : چون آو از سمّ اسبان و صداى مردان بشنيد دانست براى او آمده‌اند پس دست به شمشير بيرون آمد و آنها به خانه در آمدند بر آنها حمله كرد چون اينچنين ديدند